m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

چگونه رخدادهای تاریخی در فراز و نشیب زمان و تغییر در شرایط سیاسی- اجتماعی، محل رجوع و تأکید قرار می گیرد و یا فراموش می شوند؟ بعبارت دیگر وقایع تاریخی چرا و چگونه ماندگار و یا فراموش می‌شوند؟ پاسخ به این پرسش ها را بر اساس دو فرض می‌توان بررسی کرد:

1- هر پدیده ای در زندگی فردی- اجتماعی، اگر به وجود آمد، باقی خواهد ماند.

2- هر پدیده ای که در زندگی فردی- اجتماعی واقع شود، از مشخصه تاریخ مندی برخوردار خواهد شد.


ادامه مطلب

دکتر هادی نخعی

در حالیکه نزدیک به چهار دهه حیات فکری مشترک برای اهتمام به تاریخ نگاری جنگ ایران و عراق، از طریق توصیف و تحلیل وقایع، موضوعات و مسایل جنگ ایران و عراق داشتیم، ابتدا کنار آمدن با بیماری او دشوار بود و سپس مشاهده مرگ تدریجی اش و پس از آن، فراق غم انگیزش که همچنان سایه افکنده است.

اکنون مسئله اساسی، چگونگی مواجهه با گذشت روزها و سال های فراق است که خارج از اراده ما خواهد گذشت، در حالیکه یاد و خاطره او نیز با پذیرش واقعیت تلخ مرگش در غبار زمان کمرنگ خواهد شد. پرسش این است که چگونه می توان تلخی واقعیت مرگ مرحوم دکتر هادی نخعی؛ «راوی متعهد جنگ ایران و عراق»، «پژوهشگر خلّاق در حوزه علوم سیاسی و تاریخی» و «معلم پرتلاش دانشگاه» را به ضرورت یادآوری از او تبدیل کرد؟ به نظرم مشکل ما در نحوه مواجهه با مرگ عزیزانمان نیست، زیرا بمثابه یک واقعیت تلخ و ناگوار سرانجام خواهیم پذیرفت، بلکه مسئله، چگونگی مواجهه با روزها و سال‌های روبه افزایش فراق پس از مرگ است. بنابراین در حالیکه لحظات و تجربیات زندگی با آنها و حتی لحظات تلخ فراق، تدریجاً رنگ می‌بازد، برای غلبه بر آن می توان به حیات فکری و پژوهشی ایشان توجه کرد.

به این اعتبار مهمترین دلیل ضرورت اندیشه ورزی درباره زیست فردی و جمعی مرحوم نخعی، برپایه تأثیرگذاری تفکر، روش و اخلاق پژوهشی ایشان است که مورد اجماع قرار دارد. این مهم از طریق مشاهده مدیریت، اندیشه ورزی و روشمندی ایشان در مواجهه با افراد و انتشار متون سیاسی، اجتماعی و نظامی قابل حصول است. مرحوم نخعی در حوزه سیاست، تاریخ و جامعه اندیشه ورزی می کرد و در این زمینه ها مطالعات عمیق و بهم پیوسته ای داشت که به شکل های مختلف منتشر شده است.

به نظرم مشخصه اخلاق و روش پژوهشی ایشان توجه به جزئیات و ارتباط مولفه‌های مختلف با یکدیگر و منظومه‌سازی از طریق مفهوم بندی و چارچوب بندی به صورت روشمند بود. ملاحظه یاد شده از مهمترین عوامل تسهیل کننده در نظریه پردازی است که دکتر نخعی از این مشخصه برخوردار بود.

مرحوم نخعی در کنار زندگی روزمره، فکر و پژوهش نمی‌کرد، بلکه با پژوهش و فکر زندگی می‌کرد. مهمترین نشانه سلوک و زندگی فردی و اجتماعی ایشان، بی توجهی به عنصر زمان و به نوعی غلبه بر زمان بود. هم در بیشتر اوقات زندگی خود درگیر پژوهش و اندیشه ورزی کرده بود و هم فراتر از زمان به موضوعات و مسایل توجه داشت و همواره میان گذشته، حال و آینده پیوند برقرار می کرد.

دکتر نخعی در به سامان رساندن نتایج گزارش راویان و انتشار آثار مرکز از طریق روشمندی و مفهوم بندی وقایع، نقش بی‌بدیل و تعیین کننده ای داشت. این ادعا که مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس بدون حضور موثر و تعیین کننده مرحوم دکتر نخعی سرنوشت دیگری پیدا می کرد، نه تنها گزافه گویی و مبالغه آمیز نیست، بلکه تنها بخش اندکی از تلاش ها و زحمات ایشان را آشکار می کند.

روحش قرین رحمت حق


با فرض اینکه تمام وقایع و رخدادها با گذشت زمان از مشخصه تاریخمندی برخوردار می شوند، در نتیجه برخی ملاحظات روش شناختی را در  مطالعات تاریخی با تفکیک میان موضوعات و رخدادهای تاریخی وجود دارد.

تعریف موضوع در این یادداشت بمعنای وضع شدن و در نتیجه اطلاق مفهوم بر مجموعه ای از رخدادها، همچنین عنوان گذاری برای آنها می باشد. برابر این توضیح  هر موضوعی در هر حوزه ای با پیدایش و تداوم، از مشخصه تاریخ‌مندی برخوردار می شود. به این معنا که می‌توان فرآیند پیدایش، تحولات و نتایج آن را به لحاظ تاریخی با نظر به شرایط وقوع مورد مطالعه قرار داد. از این طریق امکان فهم علت پیدایش و چگنگی تحولات و آثار آن روشن خواهد شد. شکل گیری قدرت دفاعی- نظامی ایران پس از پیروزی انقلاب، به اعتبار «موضوع» قدرت دفاعی، در یک فرایند تاریخی شکل گرفته و در کنار مجموعه ای از رخدادها، در ذیل موضوع یاد شده تاریخ‌مند شده است. بنا براین توجه به شرایط و عوامل تاریخی در تصمیم گیری و اقداماتی که در زمان جنگ صورت گرفت، امکان فهم شرایط وقوع رخدادهای تاریخی را به شکل مناسب و دقیق تری فراهم خواهد کرد.


درباره وقوع جنگ نظریات مختلفی وجود دارد که در سه دسته بندی کلی قابل توضیح است:

1) اختلاف سیاسی- تاریخی و ارضی میان ایران و عراق از دوره عثمانی شروع و به تناوب موجب درگیری میان ایران و عراق شد.

2) پیروزی انقلاب اسلامی و سردادن شعارهای صدور انقلاب، همچنین با فروپاشی ساختار سیاسی- نظامی در ایران، عراق از این فرصت برای حمله به ایران استفاده کرد.

3) با تصرف سفارت آمریکا علاوه بر اینکه فضای بین المللی به زیان ایران و بسود عراق تغییر کرد، منجر به همسویی سیاست‌های امریکا با عراق و حمایت از این کشور برابر حمله به ایران شد.

با فرض اینکه کلیه نظرات موجود درباره وقوع جنگ محدود به نظرات سه گانه است، در واقع می توان وقوع جنگ را در درون یک مثلث سه وجهی ترسیم کرد. به این معنا که مسئله عراق متاثر از مناسبات تاریخی و استفاده از فرصت انقلاب در ایران و یا نگرانی از تهدیدات انقلاب بود، مسئله آمریکا با فروپاشی ساختار قدرت در ایران و نگرانی از تأثیر انقلاب در منطقه و بر سایر کشورها بود، در حالیکه ایران درگیر پیامدهای پیروزی انقلاب در داخل و تلاش برای استقرار نظم، در چارچوب هویت و باورهای برآمده از انقلاب بود.

با وجود اهمیت وجوه سه گانه در وقوع جنگ، به نظر می رسد عامل اساسی در تلاقی روندهای سه گانه؛ پیروزی انقلاب در ایران است. به همین دلیل در میان نظریه‌های رایج درباره وقوع جنگ، حمله عراق به ایران را در چارچوب نظریه بهم پیوستگی جنگ با انقلاب، می توان تبیین کرد.


وقایع تاریخی به اعتبار تأثیرگذاری پایدار، از صفت تاریخی برخوردار می شود. بنابراین از یکسو میان وقایع تاریخی و پیامدهای آن پیوستگی وجود دارد و از سوی دیگر، وقوع بر پیامدها تقدم دارد. با این توضیح، آیا پرسش از اهمیت وقایع تاریخ، به اعتبار تقدم وقوع یا پیامدها، اساساً معنا دارد؟

 در پاسخ به پرسش طرح شده اگر تاریخ را در یک کلیت به دو بخش وقوع و پیامدها محدود کنیم، اساساً تقسیم بندی تاریخ به وقوع رخدادها و پیامدها، معنا دارد، زیرا در بررسی های تاریخی، بخشی از دلایل اهمیت واقعه تاریخی ناظر بر پیامدها و با استناد و استدلال درباره نتیجه صورت می گیرد. بنابراین باید در پاسخ به پرسش، از روش و منطق دیگری مبنی بر «تغییر نسل ها و تداوم و تغییر تاریخ» استفاده کرد. نسلی که در زمان واقعه حضور داشته و به دلیل مشارکت در تحقق امور و ساختن تاریخ جدید، تابع ملاحظات آرمانی- عملی خاصی است. در حالیکه همین نسل پس از آشکار شدن نتایج واقعه، احتمال دارد به ارزیابی دیگری برسد که تابع منطق ضرورت وقوع نیست، بلکه متأثر از نتایج و پیامدهای وقوع است که پیش از این چندان مورد توجه نبوده است.

بر اساس همین استدلال، نسل پس از واقعه تاریخی جنگ و انقلاب که هیچ نقشی در وقوع و ادراکی از شرایط و ضرورت ها نداشته و ندارد، در نتیجه تعلقی به آن ندارد، به صورت ناخواسته درگیر نتایج و پیامدهای واقعه می‌شود. ملاحظه یاد شده مهمترین دلیل رویکرد انتقادی به گذشته، بلکه بر نتایج و پیامدها است، در حالیکه منطق وقوع و ضرورت های آن، با دلایل پیدایش نتایج، کاملاً تفاوت دارد ولی با فرض بهم پیوستگی، با آن برخورد می شود.

با این توضیح، اهمیت وقایع تاریخی بر اساس نسل‌ها متفاوت است و تداوم و تغییر در تاریخ و در شکل گیری تفکر و عمل تاریخی، برای تداوم یا تغییر از همین منطق پیروی می‌کند. با فرض صحت ارزیابی یاد شده، آیا می‌توان با استناد به شرایط، پیامدها را توجیه کرد؟ در غیر اینصورت چگونه می توان نسبتِ میان شرایط وقوع با پیامدها را بازتعریف کرد تا مانع از نقد ساختارگرایانه و نادیده گرفتن درسها و دستاوردها شود؟


پیش از وقوع هر جنگی میان دو یا چند کشور، به دلیل شکل گیری شواهد و قرائن مبنی بر تشدید اختلافات سیاسی و اعلام مواضع، همچنین افزایش تحرکات اطلاعاتی و نظامی برای تأثیرگذاری بر تفکر و رفتار طرف مقابل، به همراه سایر اقدامات سیاسی و رسانه ای، گمانه زنی درباره «میزان احتمال جنگ» در رسانه ها و در میان کارشناسان و تصمیم گیرندگان افزایش می‌یابد. در این میان دلایل مختلفی مبنی بر وقوع یا عدم وقوع، همچنین در صورت وقوع، اهداف، سطح و نتیجه جنگ مورد گمانه زنی و ارزیابی مسئولین سیاسی و نظامی، همچنین کارشناسان قرار می گیرد.

دشواری‌های موجود در ارزیابی احتمال وقوع جنگ موجب می‌شود همواره نظرات و دلایل مختلف مورد تأکید قرار بگیرد که هیچ امری مانند گذشت زمان نمی تواند صحت نظرات را آشکار کند، زیرا هیچ کشوری از نیّات و اهداف خود برای جنگ به دلیل اهمیت غافلگیری، همچنین هزینه جنگ و پذیرش مسئولیت آن، سخن نخواهد گفت، بلکه از سوی مفسّرین و کارشناسان سیاسی، نظامی و امنیتی، بر اساس شواهد و قرائن موجود و با نظر به ریشه های سیاسی و تاریخی اختلافات میان طرفین، توانمندی نظامی و اهداف سیاسی بازیگران به همراه سایر مولفه ها، تحلیل و در این زمینه نتیجه گیری می شود.

چالش های یاد شده در پیش بینی احتمال وقوع جنگ، در بررسی‌های تاریخی و راهبردی، برای تبیین علل وقوع جنگ، به شکل دیگری وجود دارد. بعبارت دیگر به همان دلایلی که پیش‌بینی وقوع جنگ دشوار است، تبیین علل وقوع جنگ هم با چالش‌های خاصی همراه است. پیش بینی ناظر بر احتمال وقوع در زمان آینده است، در حالیکه تبیین علل وقوع جنگ، ناظر بر نسبت دادن وقوع جنگ به علت یا علل خاص در گذشته است.

تبیین «علت وقوع» جنگ با تاکید بر عوامل خاص، همانند «پیش بینی وقوع» جنگ دشوار است، با این تفاوت که پیش‌بینی در نسبت با زمان آینده است، در حالیکه تبیین علت وقوع در نسبت با زمان گذشته صورت می‌گیرد. کاستی های پیش بینی با گذشت زمان مشخص می‌شود، در حالیکه برای ارزیابی صحت علت وقوع در گذشته مرجعیت و معیار مشخصی جز اسناد و استدلال وجود ندارد. در واقع صحت پیش بینی احتمال وقوع یا عدم وقوع، پس از گذشت زمان مشخص می‌شود، در حالیکه در تبیین علت وقوع، عنصر زمان برای ارزیابی صحت تحلیل‌ها وجود ندارد. بنابراین «امکان سنجی» صحت پیش بینی در مقایسه با تبیین علل وقوع بیشتر  و در نتیجه اعتبار آن مقبولتر است، در حالیکه در بررسی های تاریخی و تبیین علل وقوع، هیچ شاخصی جز اسناد تاریخی به صورت گفتاری یا نوشتاری وجود ندارد.

به لحاظ روش شناسی، با توجه به امکان سنجش میزان صحت پیش بینی، در مقایسه با تبیین علل وقوع، پیش بینی را باید در چارچوب پویایی‌ مولفه های راهبردی و تبیین علل وقوع را بر پایه اسناد تاریخی انجام داد.


با نظر به گفتمان غالب درباره نگرش به وقایع و موضوعات جنگ ایران و عراق و ادبیات منتشر شده، این پرسش وجود دارد که؛ آیا جنگ ایران و عراق در سطح استراتژی، نقد و بررسی شده است؟ پرسش یاد شده با فرض فقدان مباحث استراتژیک طرح شده است. مهمترین دلیل صحت مفروض یاد شده نیز فقدان ادبیات استراتژیک است. در واقع اگر بررسی‌های استراتژیک صورت می‌گرفت، باید ادبیات آن منتشر می‌شد، حال آنکه چنین ادبیاتی وجود ندارد.

مسئله قابل توجه این است که جنگ یک مسئله استراتژیک است و با نظر به همین ملاحظات در زمان جنگ، مسئله فهم و برابر الزامات آن، تصمیم گیری و اقدام شده است. با این توضیح، نوعی تناقض وجود دارد که در پاسخ به پرسش یاد شده بررسی خواهد شد. به این معنا که چرا جنگ بعنوان یک مسئله استراتژیک، فهم و برابر آن عمل شده ولی در عین حال در بررسی ادبیات آن منتشر نمی‌شود؟ مهمتر آنکه آنچه در سوریه و عراق و منطقه از سوی ایران دنبال می شود، دقیقاً برآمده از فهم استراتژیک از درس ها و تجربیات جنگ با عراق است. هر چند ادبیات آن تولید نشده است.

به نظرم با فرض اینکه جنگ یک مسئله استراتژیک است، نگاه استراتژیک به جنگ مستلزم نگاه ملی و دولت‌محور است. این مهم به دلیل اینکه وقوع جنگ و ناتوانی در آزادسازی مناطق اشغالی به دولت موقت و دولت بنی‌صدر نسبت داده می‌شود، بنابراین نگاه استراتژیک و ملی نمی‌تواند بر پایه آموزه های تاریخی- تجربی  بر ضد دولت شکل بگیرد.

اگر برداشت یاد شده صحیح باشد، تفکر تاریخی- سیاسی به تجربه نقش دولت در جنگ، احتمالا یکی از مهمترین دلایل فقدان ادبیات استراتژیک درباره تجربه جنگ با عراق است. برای غلبه بر این مهم، یا باید دیدگاه تاریخی تغییر کند و یا اینکه با نقد تجربه تاریخی، با نظر به آینده، نقش دولت در جنگ مورد بازبینی قرار بگیرد. انجام این مهم به این اعتبار ضروری است که حلقه واسط اتصال تجربه جنگ با عراق، به جنگ آینده و پشتیبانی از «ایران، قدرت منطقه ای»، از این طریق قابل دستیابی است.



همه پیوندها