وقایع تاریخی به اعتبار تأثیرگذاری پایدار، از صفت تاریخی برخوردار می شود. بنابراین از یکسو میان وقایع تاریخی و پیامدهای آن پیوستگی وجود دارد و از سوی دیگر، وقوع بر پیامدها تقدم دارد. با این توضیح، آیا پرسش از اهمیت وقایع تاریخ، به اعتبار تقدم وقوع یا پیامدها، اساساً معنا دارد؟

 در پاسخ به پرسش طرح شده اگر تاریخ را در یک کلیت به دو بخش وقوع و پیامدها محدود کنیم، اساساً تقسیم بندی تاریخ به وقوع رخدادها و پیامدها، معنا دارد، زیرا در بررسی های تاریخی، بخشی از دلایل اهمیت واقعه تاریخی ناظر بر پیامدها و با استناد و استدلال درباره نتیجه صورت می گیرد. بنابراین باید در پاسخ به پرسش، از روش و منطق دیگری مبنی بر «تغییر نسل ها و تداوم و تغییر تاریخ» استفاده کرد. نسلی که در زمان واقعه حضور داشته و به دلیل مشارکت در تحقق امور و ساختن تاریخ جدید، تابع ملاحظات آرمانی- عملی خاصی است. در حالیکه همین نسل پس از آشکار شدن نتایج واقعه، احتمال دارد به ارزیابی دیگری برسد که تابع منطق ضرورت وقوع نیست، بلکه متأثر از نتایج و پیامدهای وقوع است که پیش از این چندان مورد توجه نبوده است.

بر اساس همین استدلال، نسل پس از واقعه تاریخی جنگ و انقلاب که هیچ نقشی در وقوع و ادراکی از شرایط و ضرورت ها نداشته و ندارد، در نتیجه تعلقی به آن ندارد، به صورت ناخواسته درگیر نتایج و پیامدهای واقعه می‌شود. ملاحظه یاد شده مهمترین دلیل رویکرد انتقادی به گذشته، بلکه بر نتایج و پیامدها است، در حالیکه منطق وقوع و ضرورت های آن، با دلایل پیدایش نتایج، کاملاً تفاوت دارد ولی با فرض بهم پیوستگی، با آن برخورد می شود.

با این توضیح، اهمیت وقایع تاریخی بر اساس نسل‌ها متفاوت است و تداوم و تغییر در تاریخ و در شکل گیری تفکر و عمل تاریخی، برای تداوم یا تغییر از همین منطق پیروی می‌کند. با فرض صحت ارزیابی یاد شده، آیا می‌توان با استناد به شرایط، پیامدها را توجیه کرد؟ در غیر اینصورت چگونه می توان نسبتِ میان شرایط وقوع با پیامدها را بازتعریف کرد تا مانع از نقد ساختارگرایانه و نادیده گرفتن درسها و دستاوردها شود؟