مفهوم پارادایم به معنای چارچوب ذهنی و نحوه نگرش و رفتار غالب در مواجهه با مسایل در جامعه، که گاهی از آن بعنوان «الگو» و «مدل» نیز نام می‌برند، نتیجه تأثیرگذاری نظریه «توماس کوهن» است که با نگارش کتاب «ساختار انقلاب های علمی»،  بسیاری از حوزه های علوم، به ویژه علوم اجتماعی را تحت تاثیر قرار داده است. فارغ از مناقشاتی که درباره تعریف مفهوم پارادایم و چگونگی انطباق آن در حوزه علوم اجتماعی وجود دارد، یادداشت حاضر را با این فرض نوشته ام که؛ در هر دوره ای نسبت به پدیده های اجتماعی  رویکرد و روش  مورد اجماع وجود دارد که در پاسخ به حل مسائل شکل می گیرد. برپایه توضیحات و مفروض یاد شده این پرسش وجود دارد که؛ آیا هم اکنون پارادایم غالب در نگرش به مسایل جنگ ایران و عراق و تبیین تحولات آن در مراحل مختلف، همچنان پاسخگوی پرسش ها و نیازهای دوره جدید است؟

   پرسش یاد شده از دو جهت قابل بررسی است. اگر پاسخ به پرسش مورد بحث مثبت باشد، به این معنا است که پارادایم کنونی به دلیل کارکردی که دارد، همچنان قابل تداوم است، در غیر اینصورت و با فرض ناکارآمدی پارادایم کنونی برای پاسخ به مسائل، پارادایم غالب بصورت تدریجی جای خود را به پارادایم جدید خواهد داد که سازوکارهای ظهور آن جداگانه باید بررسی شود. «علت» طرح پرسش، دو مسئله است که بهم پیوسته اند:

نخست اینکه؛ با فرض پیوستگی «راه حل به مسئله»، بمعنای حل «مسئله- در- زمان»، هر نوع رویکرد و روشی در پاسخ به مسایل، از زمانمندی برخوردار است و پایدار نخواهد بود. زیرا با تغییر مسایل، میزان توانمندی پارادایم غالب در هر حوزه ای برای پاسخ به مسائل به آزمون گذاشته خواهد شد، یا اینکه پاسخ های رایج و مورد استفاده بازبینی و اصلاح خواهد شد و همچنان به حیات خود ادامه می دهد. در غیر اینصورت  با ظهور پاسخ های جدید که بصورت تدریجی شکل می گیرد و توانمندی خود را در حل مسائل آشکار خواهد کرد، سرانجام نظریه جدیدی غالب و مورد اجماع قرار می گیرد و نظریه پیشین تغییر و جای خود را به نظریه جدید می دهد. زیرا مسایل جدید نیاز به پاسخ های جدید دارد. علت دوم که در واقع با علت نخست پیوند دارد، این است که؛ با وجود تبیین آثار پژوهشی و تلاش های گسترده تبلیغاتی و رسانه ای در حوزه دفاع مقدس، همچنان پرسش‌ها و نظریه‌هایی وجود دارد که پارادایم غالب را به چالش می کشد. بهمین دلیل پرسش طرح شده برای بررسی، با توجه به آنچه مورد اشاره قرار گرفت، موضوعیّت پیدا کرده است. به این معنا که؛ آیا نقدها و چالش های موجود در حوزه مطالعات جنگ ایران و عراق، به معنای ظهور پارادایم جدید است و پارادایم پیشین، قادر به پاسخگویی نیست؟ در غیر اینصورت مسئله چیست؟

   به نظرم نظریه کنونی در تبیین جنگ ایران و عراق، با همه ملاحظات و حواشی آن، در مجموع بمثابه یک پارادایم غالب همچنان در برخی موضوعات پاسخگو بوده و جایگزین ندارد و در موارد دیگری نیاز به بازبینی دارد. با این توضیح نوعی دوگانگی در درون پارادایم غالب وجود دارد که در عین تداوم و پاسخگوئی به مسائل، با پرسشهای چالش برانگیز مواجه شده است. شاکله مفاهیم اصلی در نظریه یاد شده و دوگانگی های موجود در پارادایم غالب، بر اساس دو مفهوم «جنگ دفاعی و مردمی» و «جنگ تعاقبی و تهاجمی» شکل گرفته و به شرح زیر می باشد:

1-  حمله عراق به ایران در چارچوب پیوستگی نظریه جنگ با انقلاب و در نتیجه ضرورت دفاع در برابر متجاوز، موجب شکل گیری مفهوم «جنگ دفاعی» با حضور و «مشارکت مردم» شد. تحول یاد شده حاصل جایگزینی جنگ به جای انقلاب از سوی رهبری انقلاب  بود.  بهمین دلیل دفاع مردمی در برابر تهاجم غافلگیرانه عراق از توانمندی تاثیر گذاری بر  محاسبات و توان نظامی عراق  در حمله به ایران و شکست در جنگ سه و یا هفت روزه برخوردار شد. نقش امریکا در شروع جنگ، ادامه و نحوه پایان آن، همچنین حمایت از عراق و جلوگیری از سقوط صدام، در مرکز این نظریه قرار دارد.  با وجود گذشت چهار دهه از زمان حمله عراق به ایران، همچنان این نظریه غالب است و هیچگونه اطلاعات و یا استدلال جدید و متفاوت برای نقض نظریه یاد شده ارائه نشده است.

2- ادامه جنگ در خاک عراق، نقطه شکاف در نظریه جنگ دفاعی است، در حالیکه همچنان از این مفهوم برای « ضرورت» و «مشروعیت» ادامه جنگ تعاقبی و تهاجمی در خاک عراق استفاده شد و می شود. مسئله اساسی در جنگ تعاقبی و تهاجمی استفاده از قدرت نظامی برای تامین اهداف سیاسی بود. چنین تصور می شد با پیروزی نظامی بر عراق و سقوط صدام، انقلاب اسلامی از مرزهای ایران عبور خواهد کرد و صدام نیز هزینه تجاوز به ایران را با از دست دادن قدرت و فروپاشی حزب بعث عراق، خواهد پرداخت. گسترش دامنه جنگ از مناطق نظامی، به شهرهای مسکونی و زیر ساختهای اقتصادی، بمدت شش سال، مهمتر از آن نحوه پایان جنگ از طریق پذیرش قطعنامه 598 و آغاز مذاکرات سیاسی برای برقرار آتش بس،  تصمیم گیری برای ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر را به چالش کشیده است.

 چالش های موجود در تبیین دوگانگی «جنگ دفاعی» در برابر تجاوز- آزادسازی و «جنگ تعاقبی» در خاک عراق پس از فتح خرمشهر، هر چند مانع از ثبات و تداوم مفهومی- روشی در نگرش و پاسخ به مسائل، در پارادایم غالب است، ولی هنوز هیچگونه نقد پارادایمیک و منسجم در برابر پارادایم غالب شکل نگرفته است. تمامی آنچه بعنوان نقد صورت می گیرد بنظرم به اعتبار داده‌ها و تحلیل ها همچنان بر محور پارادایم غالب صورت می گیرد، هرچند تحلیل‌های متفاوتی بر اساس دادها صورت بگیرد.

   با وجود توضیح یاد شده و با نظر به دلایل طرح پرسش، آیا وضعیت کنونی به معنای استحکام پارادایم غالب و تضمین تداوم آن می باشد؟ به نظرم به یک دلیل اساسی، پارادایم کنونی قابل تداوم نیست، زیرا هر آنچه هم اکنون گفته و نوشته می شود، در توضیح وقایع و شرایط زمان جنگ و چگونگی اقدام در برابر آن است که در پاره‌ای از موارد با تناقض مفهومی و آماری مواجهه شده است. بنابر این اقدام در زمان جنگ برای پاسخ به مسایل زمان جنگ و حل مسئله تجاوز و اشغال، حتی اگر از نظر تاریخی تبیین آن امکان پذیر و قابل پذیرش باشد، اما با تغییر شرایط و حضور نسل جدید، تداوم پارادایم پیشین و غالب امکان پذیر نیست. در واقع با رویکرد و روش هایی که برخی مسایل جنگ در زمان وقوع حل و فصل  و تبیین تاریخی- سیاسی و تبلیغاتی از آن می شود، نمی توان به شرایط جدید و نیازهای آینده پاسخ داد.

   مشکل کنونی این است که مسایل اساسی جنگ شامل تجاوز- اشغال، حل شده و ادراک مشخصی از چگونگی حل آن، با وجود تبیین سیاسی- تاریخی، بصورت منسجم و  اقناع پذیر برای نسل جدید صورت نگرفته است و موضوعیت خود را بعنوان یک مسئله جاری از دست داده است، در عین حال به دلیل حضور نسل جنگ و انقلاب و پیوستگی ساختار قدرت سیاسی با نتایج آن، در باره این دوره تاریخی و تحولات آن سخن گفته و نوشته می شود. در آینده نقطه عزیمت برای نگرش به تجربه جنگ، برآمده  ملاحظات جدیدی است که چندان  با پارادایم غالب نسبتی ندارد. در واقع آثار و پیامدهای جنگ برای نسل دوران جنگ و در شهرهای محل درگیری، همانند شهرهای استان خوزستان و چالش های اساسی در «سامان زندگی جاری» که تصور می شود متأثر از رویکردی است که مسئولیت انقلاب و جنگ را بر شانه های خود دارند، پارادایم غالب را دستخوش تغییر تدریجی قرار خواهد داد.

   ملاحظات یاد شده در حالیکه مانع از پذیرش پارادایم غالب می شود، در عین حال هنوز هیچگونه ظرفیتی برای نقد پارادایم غالب و طرح پارادایم جدید وجود ندارد. استقبال از برخی رویکردهای نقادانه و اعتراضی که بیشتر در درون پارادایم غالب صورت می‌گیرد، بمثابه پارادایم جدید و حتی نقد درون یا برون پارادایمی نیست. غلبه خصلت اعتراضی- انتقادی در جامعه ایران نسبت به همه پدیده ها، موجب استقبال از برخی روایت ها و یا طرح پرسش های جدید شده است که محدود به جنگ ایران و عراق نخواهد بود.

   با فرض صحت ارزیابی یاد شده از مشخصه های پارادایم غالب و روایت های نقّادانه- معترضانه، بنظرم نه پارادایم غالب از توانمندی تبیین تاریخی و پاسخ به تمامی پرسش ها برخودار است و نه روایت های نقادانه- معترضانه از ظرفیت نقد درون و برون پارادایمی برای جایگزینی برخوردار است، با این توضیح موضوع مورد بحث نیاز به تامل و بازاندیشی دارد.