اشاره:

بخش دوم از مباحث نشست «واکاوی عملیات رمضان؛ دلایل و چرایی عبور از مرز» که در تاریخ 10 تیرماه 1399 در مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس برگزار شد، برای بهره مندی مخاطبان در ادامه تقدیم می شود.

***********

محور دوم؛ مراحل تصمیم‌گیری

تصیم‌گیری درباره عبور از مرز، سه مرحله دارد:

   اولین مرحله؛ عبور از مرز تقریباً بعد از عملیات طریق القدس مطرح شد. عملیات طریق القدس را در آذرماه سال 1360 انجام دادیم و در بهمن ماه علائم پیروزی ما و شکست عراق در دو عملیات پشت سر هم بروز کرد و ما تصوّر جدیدی از قدرت خود پیدا کردیم، اما سؤالات جدیدی مطرح شد که ایران می خواهد بعد از اینکه مناطقش را آزاد کند چه کاری انجام دهد؟ آقای هاشمی ـ اگر اشتباه نکنم ـ هم در نمازجمعه و هم در یک مصاحبه برای اولین بار به طور مستقیم، عبور از مرز را مطرح کرد و گفت اگر حقوق ما را ندهند، از مرز عبور می کنیم. من معتقدم که اندیشه این که ما بخشی از خاک عراق را بگیریم و به جنگ پایان دهیم، نطفه اش از اینجا توسط آقای هاشمی بسته شد. من معتقدم این ذهنیت را ایشان بیش از اینکه از مسیر بررسی راهبردی در کشور بدست آورد، از رفتار عراق که به جای عقب نشینی، بخشی از مناطق اشغالی را به گروگان گرفت تا از ما امتیاز بگیرد، یاد گرفت. ولی آقای هاشمی هیچ وقت به این موضوع اشاره نکرد. من معتقدم که تفکر آقای هاشمی در این زمینه، ماهیتاً شبیه اندیشه کلاوز ویتس به جنگ است. جنگ ابزار سیاست است و جنگ را انجام می دهیم تا یک هدف سیاسی را تحمیل کنیم.

بنابراین اولین بحث را ایشان کرد. یک نکته دیگری هم آقای هاشمی بنیانگذارش بود و آن نکته این بود که بین جنگ و پیروزی‌های ما و مسائل اسرائیل در جنوب لبنان که اساس سیاست منطقه ای امروز ما را شکل می‌دهد و امتداد همان تفکر هنوز هم وجود دارد، پیوند برقرار کرد. تبیین کننده این تفکر آقای هاشمی بود و امام هم این تحلیل را پذیرفت. من از سال 60 تا به حال تحولات منطقه و مسائل اسراییل و لبنان را مرتب پیگیری می‌کنم، تا به امروز هیچ خبر و سندی ندیدم که حمله اسرائیل به جنوب لبنان، به جنگ ما ارتباط داشته باشد ولی آقای هاشمی این تحلیل را کرد و امام هم این را پذیرفت و بیان کرد. پس آرام آرام با آشکار شدن پیروزی ما، عبور از مرز و توجه به اسرائیل در تفکر سیاسی- راهبردی درباره جنگ و مسائل منطقه، عمده می شود.

   مرحله دوم؛ در زمان طراحی عملیات بیت المقدس است. آقای رضایی می‌گوید؛ عملیات فتح المبین تمام شده بود و من به تهران آمدم، وقتی که خواستم به جنوب برگردم، خدمت امام رسیدم و گزارش دادم. صحبت عملیات بعدی شد و همه می دانستند که این برای آزادسازی است، امام فرمودند که وارد خاک عراق نشوید. یعنی اولین تذکری که امام قبل از طراحی عملیات بیت المقدس می‌دهد، به گفته آقای رضایی، همین تاریخ است چون تازه دارد برای طراحی عملیات به منطقه می آید. کُد دوم این است که؛ آقای رضایی می‌گوید من با ذهنیتی که از امام داشتم، تنومه را به عنوان یک هدف اصلی عملیاتی حذف کردم. کُد سوم؛ ایشان می‌گوید که نهم اردیبهشت که عملیات آغاز شده بود باز دوباره امام تذکر دادند که از مرز عبور نکنید. هیجدهم اردیبهشت صحنه عوض می شود؛ آقای هاشمی با شهید صیاد تماس می‌گیرد و صحبت می‌کند که ادامه بدهید. با آقای رضایی حرف نمی زند، آقای رضایی می‌گوید که من نمی‌دانستم. می گوید وقتی من این خبر را شنیدم -شهید صیاد هم به او نگفته است حالا اینکه شهید صیاد گفته یا چگونه فهمیده است- می‌گوید این شد. آقامحسن با مرحوم سیداحمد آقا تماس می گیرد و موضوع را با کنایه به او می گوید که می‌خواهد یک چنین چیزی اتفاق بیفتد، نظر امام چیست؟ می گوید: نظر امام هم مثبت است. یعنی نظر امام عوض شد. یک عبارتی را در حال صحبت می گوید که: پس به کربلا برویم؟ که آنهایی که در قرارگاه بودند همگی صلوات می فرستند یعنی بحث عبور از مرز اولین بار وقتی مرحله دوم را انجام دادیم و رو به پیروزی هستیم و بعد از آشکار شدن پیروزی در عملیات بیت المقدس، مطرح می شود. آقامحسن می گوید که بین من و شهید صیاد اختلاف شد و اختلاف ما هم این بود که شهید صیاد می گفت: اصلاً نرویم، ولی ما مرحله دوم عملیات را که انجام دادیم، قرارگاه فتح عبور کرد و بین جنوب منطقه یعنی شمال خرمشهر و بالای آبگرفتگی، یک شکافی ایجاد شد یعنی لشکر 56 عقب نشینی کرد و به دلیل عقب نشینی آن، اگر قرارگاه فتح به جاده اهواز ـ خرمشهر پیشروی می کرد و یک خیز برمی‌داشت، کل عقبه بسته می شد. بنابراین شهید صیاد می گفت: مستقیم برویم یعنی مرحله سوم و چهارم عملیات را مستقیم برویم و به سمت خرمشهر نرویم. اما در عمل چه شد؟ بین مرحله سوم و چهارم وقفه ای افتاد که بعد از عملیات ثامن الائمه، اولین عملیاتی که ما توانستیم 10 تا 14 روز تجدیدقوا کنیم در عملیات بیت المقدس بود. یعنی ما حتی اگر این هدف را هم می‌گذاشتیم، دیگر توانی نداشتیم چون ما مرحله چهارم را که آزادسازی خرمشهر بود، انجام دادیم و زایده شلمچه را نتوانستیم آزاد کنیم و ماند تا کربلای پنج. پس بحث عبور از مرز در مراحل مختلف اینگونه بود. این مرحله اول بود و در مرحله دوم به نتیجه رسیدیم اما توانمان تمام شد.

مرحله سوم؛ در واقع بعد از فتح خرمشهر است. بعد از فتح خرمشهر سه جلسه برگزار شد. من هنگامی که کتاب علل تداوم جنگ را می نوشتم دو جلسه از آن را فهمیدم که چه تاریخی است. هیچ سندی وجود نداشت که این جلسات چه تاریخی بوده است. آقای هاشمی هم که خاطره می نوشت، نمی دانست. از آقای میرحسینی سوال کردم که دلیل اینکه یک جلسه سوم خرداد بوده، چیست؟ گفت: به نظرم سوم خرداد بود دلیلش هم این است که جلسه که تمام شد من به بیرون در خانه امام آمدم، یک مصاحبه کردم و به خرمشهر رفتم. یعنی صبح که می‌گویند خرمشهر آزاد شد، دیگر از روز دوم خرداد معلوم بود. شورای عالی دفاع یک جلسه می گذارد که آقا محسن در آن جلسه حضور نداشته و در منطقه درگیر بوده، یک بحث های اولیه می‌شود اما بحث عمیق و جدی نمی‌کنند. جلسه دوم ششم خرداد است که می شود دو جلسه، ولی عملاً سه جلسه بوده است؛ جلسه سوم، بیستم خرداد است. به نظر من این بیستم خرداد جلسه ای است که هیئتی به سوریه رفت و برگشت. چرا؟ چهاردهم خرداد اسرائیل به جنوب لبنان حمله کرد. هفده خرداد شورای عالی دفاع جلسه ای در فاو گذاشت که در آن جلسه بدون اینکه به امام اطلاع بدهند، یادم هست مرحوم آقای هاشمی تصمیم گرفت یک هوایپمای c130 آماده کنند و یک هیئتی شامل آقای رضایی، رشید، شهید صیاد و وزارت دفاع به آنجا رفتند و قول دادند که ما نیرو می فرستیم. لذا تیپ 57 ذوالفقار اولین گردان را فرستاده بود، گردان لشکر 27 که می خواست برود، حاج احمد متوسلیان با آن هیئت رفته بود. یعنی اولین هواپیما که رفته بود، حاج همت که می خواست نیرو ببرد، من با حاج همت و شهید موحد و شهید دستواره بودیم با یک c130 رفتیم. در هر صورت ما رفتیم و وقتی این هیئت برمی گردد، جلسه بیستم می شود. بعد از هفدهم سه روز می روند و می آیند و اولین جلسه ای که خدمت امام می گذارند، امام می گوید که برگردید.

اما آیا تصمیم گیری برای ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر در این ساختار شورایی گرفته شد؟ اپوزیسیون سیاسی به طور خاص اصلاح طلب ها می آمدند بین امام و دیگران تفکیک می کردند. گفتند به امام تحمیل شد و دیگران تماس گرفتند. من قاطعانه عرض می کنم که شخص امام تصمیم گرفت نه در ساختار شورایی.

امام چگونه تصمیم گرفت؟ عرض کنم؛ طراحی عملیات رمضان از چهارم یا پنجم تیر شروع شد. آن زمان تمرکز ساختاری ما روی بحث حمله اسرائیل به لبنان بود، اما یک عده در داخل طراحی می کردند و اینکه ما بیاییم متمرکز شویم و کار کنیم، از اوایل تیرماه است. بعد از اینکه امام گفت: برگردید، راه قدس از کربلا می‌گذرد (یعنی اولویت جنگ است)، اولویت جنگ شد و عملیات رمضان از اوایل تیر طراحی شد. مرتضی قربانی می گوید چهارم، پنجم تیر ما جدی شدیم. باید در اسناد جنگ ببینیم دقیقاً چه زمانی است اما طراحی و شناسایی های جدی بعد از این بوده است. امام هم در صحیفه نور به صراحت علت این تصمیم را می گوید. امام از عقب‌نشینی صدام و حرف‌هایی که صدام در سخنرانی هایش گفت، نتیجه گرفت که ما جنگ را ادامه بدهیم و این را خود امام می‌گوید. 30 خرداد صدام عقب‌نشینی کرد، 31 خرداد امام سخنرانی می‌کند یا 31 خرداد عراق عقب نشینی کرد، اول تیر امام تصمیمش را اعلام کرد. امام می گوید که من نمی‌دانم حرف های این آدم (صدام) را دیشب گوش کردید یا نه؟ یک ساعت وقت من را گرفت. امام از حرف هایی که صدام زد و بحثی که کرد، به نتیجه رسید که ما باید ادامه بدهیم و گفت که راه قدس از کربلا می‌گذرد. امام گفت که اینها(اسرائیل) به آنجا حمله می کنند که حواس ما پرت شود، نباید پرت شود باید این کار را بکنیم و روند عوض شد.

اما عواملی که به تصمیم گیری ما سرعت داد و موجب انتخاب شرق بصره شد، دو عامل مهم بود و منطق محاسباتی ما را نشان داد. یکی از عوامل این است که؛ تصور ما این بود که آمریکا به دنبال پایان جنگ است و سازمان ملل بناست که قعطنامه صادر کند. اما این تصور اشتباه بود و آمریکا به دنبال ادامه جنگ بود، یعنی ما در این محاسبه اشتباه کردیم. عامل دیگر این بود که؛ ما تصوّر می کردیم عراق در دور شکست قرار گرفته است.

به نظرم دلیل انتخاب شرق بصره هم منطق و تفکر آقای هاشمی بود که در همان عملیات بیت المقدس ما به این منطقه فکر می‌کردیم و عقبه‌هایمان در این امتداد بود که این منطقه در جنوب، مهم است و باید آن را بگیریم که اگر جنگ تمام شد، چیزی در دستمان باشد. این تفکر، ما را به سمت منطقه شرق بصره برد.

بنابراین عملیات رمضان با 45 روز تأخیر انجام شد. یعنی اگر مبنا را سوم خرداد و فتح خرمشهر قرار دهیم، حدوداً 45 روز طول کشید که ما آماده شویم.

به نظرم اگر اسرائیل به جنوب لبنان حمله نمی‌کرد، روند جنگ تغییر می‌کرد. آمریکایی‌ها همزمان نمی‌توانستند دو بحران؛ یعنی حمله اسراییل به جنوب لبنان و شکست صدام را مدیریت کنند، بنابراین بین این دو، اتمام آن و مدیریت این را انتخاب کردند. البته دلایل دیگری هم دارد که من در گفتگو با آقای ابراهیم یزدی مطرح کردم. به ایشان گفتم به نظر شما ما در موضع برتر بودیم یا نه؟ گفت: بله. گفتم که به نظر شما آمریکایی ها حاضر بودند این را به رسمیت بشناسند؟ گفت: بله. گفتم باید یک چیزهایی می‌گرفتیم و اگر نمی‌گرفتیم، خود شما می‌گفتید که چرا در موضع برتر جنگ را تمام کردید و چیزی نگرفتید؟ گفت: بله. گفتم: خُب آمریکایی ها وقتی ما در موضع برتر بودیم حاضر بودند که به ما امتیازی بدهند که جنگ تمام شود؟ گفت: نه.

ادامه دارد ...