اشاره:

نشست «واکاوی عملیات رمضان؛ دلایل و چرایی عبور از مرز» در تاریخ 10 تیرماه 1399 در مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس برگزار شد. در این نشست مباحثی مطرح کردم که در سه بخش برای بهره مندی مخاطبان منتشر می شود. بخش سوم و پایانی در ادامه خواهد آمد.

************

محور سوم؛ تردید در تصمیم گیری

ما در تصمیم گیری یک مقدار دچار تردید شده بودیم و این، یکی از نشانه های شکست در عملیات رمضان بود. اولین توقفی که ما کردیم، حدّفاصل مرحله سوم و چهارم عملیات بیت المقدس بود و همه می گفتند چرا نمی توانیم پیش برویم؟ پاسخ این سوال را یکسال بعد آقای رضایی داد. ایشان گفت: یکی از اشکالات ما در ادامه جنگ این است که به مشکلاتی که همزمان در دوره آزادسازی داشتیم، در آن زمان توجه نکردیم. این یک تحلیل بسیار دقیق و عمیق است. ایشان می گوید ما بعد از فتح خرمشهر مسائلی داشتیم که در زمان عملیات فتح المبین و حتی طریق القدس، اگر به اینها توجه می‌کردیم، طور دیگری می‌شد. یعنی این را نقص می داند و حرف درستی هم است.

به نظر شما اولین تردید سیاسی را در مورد جنگ چه کسی انجام داد؟ پاسخ این است که؛ خود امام. و اتفاقاً نهضت آزادی بعدها یک ابهام برایش به وجود آمد و در زمان تصمیم‌گیری برای فتح خرمشهر اصلاً هیچ موضعی نگرفت. اولین موضعی که نهضت آزادی گرفت، سال 62 است، اما امام در بهمن 61 یعنی هفت ماه بعد از عملیات رمضان و قبل از والفجر مقدماتی می‌گوید که آمریکا به دنبال تضعیف ایران و عراق در جنگ است. امام متوجه می‌شود که جنگ فرسایشی، الگوی آمریکاست و ادامه جنگ به نفع آمریکاست. اما ما هنوز در فضای یک عملیات هستیم. بهمن سال 61 می گوییم عملیات سرنوشت ساز و عملیات والفجر مقدماتی را انجام می دهیم.

من با آقایان سحابی و یزدی صحبت کردم. آقای سحابی گفت: من با آقای هاشمی در فرودین سال 62 و بعد از عملیات والفجر مقدماتی در مجلس صحبت کردم و رفتم به نهضت آزادی گزارش دادم. گفتم: این نظام دنبال پایان جنگ است اما دیگر نمی‌تواند جلوی آن را بگیرد. لذا آقای یزدی و نهضت آزادی این را می‌دانستند ولی ابهام اساسی در جنگ ایجاد کردند.

در اولین نشست سه روزه نقد و بررسی استراتژی جنگ بعد از شکست عملیات والفجر مقدماتی، بحث های بسیار عمیقی مطرح می شود که دو نکته آن کلیدی است: اول اینکه ماهیت جنگ تغییر پیدا کرده است و ما بعد از عملیات رمضان از نظر نظامی به این تغییر توجه نکرده بودیم. این اجماع همه فرماندهان است. دوم اینکه؛ زمین منطقه نبرد باید تغییر کند که بعد در عملیات خیبر این اتفاق افتاد.

محور چهارم؛ ارزیابی ادامه جنگ

معتقدم که ادامه جنگ اجتناب ناپذیر بود نه به این دلیل که چون ادامه پیدا کرد، بخواهیم توجیه کنیم. من خیلی این موضوع را بررسی کردم که آیا امکان داشت که جنگ را تمام کنیم؟ تمام پیشنهادات سیاسی را هم بررسی کردم. الان مشخص شده که استراتژی آمریکا، پایان جنگ نبوده و هم اینکه مانع از این شده که طرف ثالث بیاید و پیشنهادی به ما بدهد. ما باید برای پایان‌دادن به جنگ متقاعد می‌شدیم که خواسته‌های ما شامل: محکوم کردن متجاوز، عقب‌نشینی عراق از 2500 کیلومتر مناطق اشغالی، خسارات و... تأمین شده است. لذا هیچ قطعنامه و پیشنهاد صلحی به ما ارائه نشد. اگر کسی سندی دارد، بگوید.

بنابراین ارزیابی من این است که جنگ اجتناب ناپذیر بود و دلیل ادامه آن هم این است که ما در موضع برتر بودیم و هر امتیازی به ما، به معنی به رسمیت شناختن برتری ما بود. یک نکته دیگری هم وجود دارد که؛ اسناد نشان می‌دهد درک ما از قدرت نظامی و روش استفاده از قدرت نظامی، درست نبوده و واقعیت این است که مسئله ما بعد از فتح خرمشهر، ادامه جنگ نیست و علت پرسش از ادامه جنگ، ناتوانی در کسب پیروزی نظامی است. اگر ما در عملیات رمضان به پیروزی می‌رسیدیم، طولانی شدن جنگ هیچ گاه مسئله نبود. بنابراین معتقدم که این نکته مهمی است. ما صورت مسئله را به صورت غلط در جامعه و حتی بین خودمان طرح می‌کنیم، بعد به یک مسئله غلطی می‌خواهیم پاسخ درست بدهیم و این به بیراهه رفتن است و ما را به نتیجه نمی رساند.

محور پنجم؛ گزینه های راهبردی ایران

این دیگر بحث تاریخی نیست، چرا؟ چون تاریخ، واقعه است که در زمان اتفاق افتاده است. واقعیت تاریخی این است که ما تصمیم گرفتیم که ادامه بدهیم با این ادامه هم شش سال گرفتار شدیم و واقعاً من معتقدم اگر ما هشت سال جنگ را طول می دادیم ولی با پیروزی نظامی تمام می شد، هیچ کس نمی گفت که چرا جنگ طولانی شد و چرا ادامه دادید؟ یعنی نحوه ی پایان جنگ، منطق پرسش از علت ادامه و طولانی شدن جنگ را شکل می دهد. می خواهم پیچیدگی هایی که در محفوظات ذهنی جامعه وجود دارد و مسئله را پیچیده کرده است را عرض کنم.

اما مسئله ایران چه بود؟ مسئله ما تأخیر در تصمیم گیری بود. فتح خرمشهر پیروزی بزرگ ما نبود، ما با فتح خرمشهر تازه مساوی شدیم، منطقه اشغالی که 20 ماه در اشغال عراق بود، آزاد کردیم. اگر همزمان با فتح خرمشهر یک شهر بزرگ دیگری را تصرف می کردیم، آن پیروزی بر عراق بود و ما این را نتوانستیم. بنابراین اگر ما می‌خواستیم ادامه بدهیم، باید در زمان تهاجم، یعنی همزمان با عملیات بیت المقدس، وارد خاک عراق می شدیم نه در بیت المقدس در مرز بایستیم و تازه بعد بگوییم برویم یا نرویم. به نظر من کلید اصلی این است. پرسش اصلی این است که چرا ما نتوانستیم فتح خرمشهر را به یک پیروزی استراتژیک تبدیل کنیم و به جنگ پایان دهیم؟ علت ادامه جنگ و علت عبور از مرز، به نظر من اینها پرسش های غلطی است که به پرسش های درست و اساسی تبدیل شده است و پیوسته به دنبال پاسخ آن می گردیم و برای پاسخ به اینها، چون نمی‌توانیم پیش فرض ها را پاسخ بدهیم، ادامه پیدا خواهد کرد. حالا علت این اشتباه چه بود؟ چرا ما ابتدا به آن فکر کردیم؟ یعنی حتی در اهداف عملیات بیت المقدس هم به آن قسمت فکر کردیم. به عنوان سند تاریخی؛ هجدهم آقای هاشمی می گوید ادامه بدهید و سیداحمدآقا هم می گوید امام موافقند، پس چرا قبلش به این فکر نکردیم؟ چرا قبل از فتح خرمشهر اگر بناست که عبور کنیم به این فکر نکردیم؟ من معتقدم که دو علت دارد که با هم ارتباط دارد؛ علت اولش این است که تفکر سیاسی به جنگ، جایگزین تفکر نظامی- راهبردی شد و علت تأخیر در تصمیم گیری و تردید در تصیمم گیری این نکته بوده است. ملاحظه ای که ما برای تصمیم گیری برای ادامه جنگ داشتیم، این بود که؛ مردم عراق و عرب ها با هم متحد می‌شوند. این ملاحظه سیاسی هیچ وقت ما را رها نکرد، نه در زمان جنگ و نه بعدش. پس مشکل اصلی ما در استراتژی جنگ بود که ناشی از تفکر سیاسی بود نه تفکر نظامی- راهبردی.

حسن هیکل می گوید وقتی شاه سقوط کرد من پیش صدام بودم، صدام به من گفت: کسی که اسلحه به دوشش است، یعنی شاه که قدرت نظامی و امنیتی دارد و سوار بر قدرت است ولی نتواند از اسلحه استفاده کند، سرنوشتش همین است. وقتی ما در فتح المبین ارتش عراق را در هم کوبیدیم و ارتش عراق شکست را با همه وجودش باور کرد و به همین دلیل نتوانست در عملیات بیت المقدس مقاومت کند، چون شکست را از قبل پذیرفته بود، چرا وقتی دشمن شکست را باور کرده و از درون فروریخته و ما در دور پیروزی هستیم، ما نباید ادراک درستی از این موقعیت داشته باشیم و از آن استفاده کنیم؟ لذا علت نحوه پایان، این است.

اما چرا دچار این مشکل شدیم؟ یعنی علت دوم. به نظر من تمام خطاهای راهبردی ما در جنگ از جمله این خطا و بخشی مسائل سپاه، این است که؛ فهم ما از جنگ غیر از بخش سیاسی، فهم تجربی است. یعنی ما با آزمون و خطا می فهمیم که باید چه کار بکنیم. به همین دلیل هم وقتی رفتیم وارد خاک عراق شدیم، در دو سطح سیاسی (امام) و در سطح نظامی (سپاه)، نشستیم نگاه کردیم که اینها را محاسبه نکردیم. کسی که قبل از تصمیم گیری نمی‌تواند محاسبه کند، تفکرش تجربی است.

پایان