m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

اشاره

   پیش از این موضوع «پیوستگی جنگ با سیاست» را در چارچوب نظریه کلازویتس در کتاب «جنگ ایران و عراق؛ موضوعات و مسائل» نوشتم و در سایت نیز مطالبی در این زمینه منتشر شد. با توجه به تحولات اخیر در منطقه و روش بررسی آن، در این یادداشت وضعیت و روش کنونی را در چارچوب پیوستگی با سیاست، مورد بررسی قرار داده ام.


ادامه مطلب

اشاره:

   پیش از این با نظر به اهمیت نگرش به تجربه جنگ گذشته، در پاسخ به نیازهای آینده، مطالبی در سایت منتشر شد. این موضوع را به مناسبت آغاز سال تحصیلی در دانشکده روابط بین الملل وزارت امور خارجه در روز پنجم مهر طرح کردم که خلاصه آن در ادامه خواهد آمد.


ادامه مطلب

                           محمد درودیان نویسنده و پژوهشگر جنگ

اشاره:  پیش از این، مسئله پیوستگی «جنگ و سیاست» و «جنگ و انقلاب»، در یادداشت های جداگانه ای در سایت مورد بررسی قرار گرفت.مسئله مورد توجه در این یادداشت، تاثیر آرمانگرائی انقلابی در نگرش به مسئله جنگ و متقابلا تاثیر واقعیات حاصل از جنگ بر انقلاب است.بنظر می رسد ادراک از واقعیات تاریخی - راهبردی جنگ ایران و عراق، تنها براساس نظریه پیوستگی جنگ و سیاست و یا پیوستگی جنگ و انقلاب، قابل تبیین نیست. بخشی از پیچیده‌گی‌های موجود در این زمینه، در یادداشت حاضر مورد اشاره قرار گرفته است...


ادامه مطلب

نتیجه گیری

   جنگ به عنوان مجموعه ای از اقدامات نظامی معطوف به کشتار و تخریب، هدفمند است. اهداف سیاسی جنگ، بیرون از جنگ و راهنمای مجموعه اقدامات نظامی است. با این توضیح در مناسبات دو کشور بن بست در حل و فصل مسائل و مناقشات از طریق سیاسی، موجب استفاده از قدرت نظامی می شود. جنگ حاصل تصادف نیست، هر چند با بهانه شروع شود.

فرایند انتقال مناسبات و شرائط دو کشور از صلح به جنگ در یک دوره زمانی و بر پایه مناقشات سیاسی – تاریخی از طریق تهدید به استفاده از زور، مداخلات امنیتی، تنش مرزی و سرانجام تشدید بحران صورت می گیرد. عدم تمایل و یا ناتوانی در حل مناقشات و بحران از طریق سیاسی با مذاکره، زمینه انتقال به وضعیت جنگی و سرانجام درگیری نظامی، میان دو کشور است.

وقوع جنگ میان دو کشور با افزایش خصومت و متکی بر قدرت، با هدف تامین اهداف از طریق بکارگیری زور، صورت میگیرد. با این توضیح سرنوشت جنگ از مسیر تحولات صحنه نبرد و نتایج آن می گذرد. خصومت و التهاب و هیجان جنگ، منطق گفتگو را مخدوش می کند و گفتارها بر پایه منطق سلاح و نبرد شکل می گیرد.

بازگشت مجدد به میز مذاکره بر اثر آشکار شدن نتایج نبردهای نظامی در یک جنگ محدود یا گسترده، کوتاه مدت یا طولانی و فرسایشی، صورت می گیرد. پیروزی یا شکست یکی از طرفین و یا تقسیم پیروزی – شکست میان طرفین نقش مهمی در زمان و نحوه خاتمه جنگ دارد.

آغاز جنگ بر محاسبات و پذیرش ریسک پیروزی بر روی کاغذ و به صورت ذهنی صورت می گیرد ولی اتمام بر پایه محاسبه هزینه – فایده از طریق ارزیابی و مشاهده خسارات و دستاوردهای سیاسی – نظامی در صحنه نبرد، انجام می شود. ملاحظات یاد شده در تصمیم گیری برای جنگ و یا پایان دادن به آن نقش مهمی دارد.

پس از جنگ، تاثیر نبردهای نظامی و دستاوردهای سیاسی آن در داخل کشور و ایجاد موقعیت منطقه ای برای هر کشور، نقش بسیار مهمی در رویکرد به مسئله جنگ و ضرورت امتناع از آن و یا بازگشت مجدد به آن دارد.

پایان


4 – پس از جنگ

خاتمه جنگ به معنای برقراری صلح نیست، زیرا تنها با برقراری آتش بس موقت یا دائم، طرفین درگیر در جنگ، بنا به دلائل سیاسی – نظامی و اجتماعی، نسبت به کنار گذاشتن استفاده از ابزار جنگ و حل مسائل از طریق گفت و گو در پشت میز مذاکره، متقاعد و متعهد می شوند. حال آنکه پیامدهای سیاسی، اجتماعی و نظامی جنگ، بویژه در یک دوره طولانی و فرسایشی با دامنه گسترده وشدید، مناسبات دو کشور را در کلیه زمینه ها  و حتی معادلات منطقه ای و مهمتر از آن مسائل و مناسبات در داخل کشورها را، برای یک دوره طولانی، تحت تاثیر قرار می دهد.

     با توجه به همین ملاحظات تاکید می شود اگر به دنبال صلح هستید به خاطر بسپارید که نتیجه جنگ هرگز نهایی نیست. هم چنان که دشمن شما از صحنه کنار می کشد یا تمایلش به جنگیدن در آینده کم می شود، شما ممکن است به واسطه اهداف سیاسی که در حین نبرد به آن ها نرسیده اید، برنده شوید یا ممکن است بعداً درگیری نظامی را با شرایط خود و زمان و مکان مورد نظر خود، از سر گیرید(96). کلاوزویتس نیز هشدار می دهد که پیامد نهایی یک جنگ همیشه نباید به عنوان نهایت مد نظر گرفته شود. حکومت شکست خورده اغلب پیامد را تنها به عنوان یک مصیبت زود گذر یا مصیبتی که می بایست رفع شود، تلقی می کند.(97) البته طرف پیروز می بایست سعی کند پیروزی را تا حد ممکن نهایی سازد.(98)

درباره پایان جنگ دو ملاحظه وجود دارد که گاهی موجب شکنندگی صلح و از سر گیری مجدد جنگ می شود. مسئله نخست اینستکه دولت ها به تعهدات خود پایبند نیستند مگر منافع دراز مدتشان ایجاب نماید.(99) تغییر شرائط شامل کودتا یا انقلاب یا هر نوع بی ثباتی سیاسی در کشور مقابل و یا تغییر در معادلات منطقه ای و منافع بازیگران بین المللی می تواند منجر به مناقشه سیاسی و از سر گیری جنگ شود. علاوه بر این گاهی امضاء معاهده صلح مستلزم سهم دهی بیشتر به دشمن است و امتیازاتی که باید اعطا شود اگر از دید مردم قابل قبول نباشد(100) و یا بدلیل ضعف و ناتوانی داده شود، با تغییر شرائط و تمایل سیاسی – اجتماعی در بستر تاریخی برای تغییر در معاهده صلح، زمینه های جنگ مجدد را فراهم می کند. در هر صورت از نظر تحلیل گران عوامل مختلف موثر در خاتمه جنگ مستقل از یکدیگر نبوده و مشکلات خاتمه جنگ ممکن است موجب بروز مسایلی در شرایط صلح و در توانایی یا رضایت طرف برنده، در اعمال آن شرایط در دوره پس از جنگ شود.(101)

     بدون تردید نتیجه جنگ و روش خاتمه آن می تواند منجر به شکل گیری دو مسئله بنیادین شود که تداوم ثبات در مناسبات دو کشور  یا وقوع جنگ مجدد و هم چنین رویکرد مثبت یا منفی یک ملت و جامعه به مفهوم و واقعه جنگ از آن الهام می گیرد:

1 – « موقعیت سیاسی » دو کشور در برابر هم و در منطقه بر پایه نتایج و دستاوردهای جنگ.

2 – « احساس و باورهای » یک ملت و جامعه از نتیجه جنگ و میزان دستیابی به پیروزی.

     نتیجه جنگ و ماهیت معاهده صلح مزیت های ژئوپلیتیک و اهداف و منافع ملی کشورها را تحت تاثیر قرار می دهد، لذا پایان جنگ به منزله نهایی شدن صلح نیست، بلکه می تواند    زمینه های تاریخی جنگ مجدد را شکل دهد. زیرا مسئله اصلی در مناقشه قدرت و آغاز جنگ، استفاده از مزیت های ژئوپلیتیک برای پیگیری و تامین اهداف و منافع ملی در مناسبات دو جانبه و چند جانبه است.

     باورهای جامعه بر اساس نتایج و پیامدهای سیاسی – اجتماعی و اقتصادی جنگ در داخل کشور در مقایسه با پیامدهای سیاسی – نظامی آن میان دو کشور گاهی بسیار عمیق تر، گسترده و طولانی تر است. بویژه اینکه اگر جنگ از ماهیت عقیدتی – دفاعی با مشخصه مردمی برخوردار باشد و دوره زمانی آن طولانی باشد. در این گونه موارد جنگ با لایه های اجتماعی و باورهای جامعه پیوند عمیق برقرار می کند و همین امر علاوه بر اینکه پایان دادن به جنگ را دشوار می کند، موضوع جنگ از حیث آغاز، ادامه و پایان آن در سطوح مختلف شامل درون ساختار کشور، میان سیاسیون و نظامیون، میان اپوزیسیون با نظام سیاسی و در درون جامعه بویژه میان رزمندگان و نسل جدید، دستخوش مناقشه و پرسش قرار می دهد. مسئله قابل توجه این است که جنگ بلافاصله پس از آغاز در حالیکه موجب ظهور رفتارهای جدید می شود، در عین حال موجب نهفتگی برخی مسائل دیگر می شود. پس از اتمام جنگ تلاقی ظهور پیامدهای جنگ با حضور نسل جدید، پوسته های حاکم بر مسائل نهفته را می شکند و دوره آشکار شدگی این مسائل آغاز می شود. پیدایش چنین وضعیتی حتی منجر به شکل گیری و بروز مسائل سیاسی – امنیتی و نگرش انتقادی نسبت به موضوعات و مسائل جنگ می شود.

     مهمترین مخاطرات سیاسی – اجتماعی در دوره پس از جنگ، ظهور گفتمان های جدید درباره جنگ است. واقعیات جنگ در درون این مناقشات گفتمانی تحریف یا دگرگون می شود. گاهی منطق دفاع از دستاوردهای جنگ گذشته و یا ضرورت آمادگی برای دفاع در جنگ آینده، مخدوش و مورد پرسش قرار می گیرد. پیدایش این مخاطرات به این دلیل است که با اتمام جنگ، گفتمان جنگ، تحت تاثیر پیامدها و نتایج جنگ و نه واقعیات صحنه نبرد و ضرورتهای آن، قرار می گیرد. این ملاحظه نشان می دهد توجه به واقعیات جنگ و تجزیه و تحلیل موضوعات و مسائل جنگ تا چه اندازه حائز اهمیت است. ادامه دارد ...

 

منابع

96 – منبع شماره 70 مقدمه کتاب ص 10 و 9

97 – منبع شماره 70 ص 361

98 – همان

99 – منبع شماره 70 مقدمه کتاب ص 10 و 9

100 – همان

101 – منبع شماره 70 ص 364


3- پایان دادن به جنگ

     روند خاتمه جنگ به معنای انتقال از وضعیت جنگ به وضعیت صلح، همانند پروسه آغاز جنگ بسیار پیچیده است که به صورت تدریجی و نه دفعی، شکل می گیرد. بدیهی است همان گونه که جنگ حاصل رویارویی دو یا چند اراده با استفاده از ابزار خشونت برای رسیدن به اهداف است، صلح نیز حاصل تغییر اراده ها نسبت به استفاده از ابزار جنگ و بازگشت به پشت میز مذاکره است. تا هنگامی که اراده طرفین درگیر در جنگ تغییر نکند، انتقال به وضعیت صلح و برقراری آتش بس و خاتمه جنگ، عملی نخواهد شد.

     فارغ از نظریه هایی که درباره خاتمه جنگ وجود دارد و در صفحات بعد به آن اشاره خواهد شد. چند ملاحظه اساسی سازوکارهای خاتمه جنگ را تسهیل می کند که نقطه ثقل و محوری آن تغییر در اراده ها، بر اثر تغییر در ادراک و باورها، است. تا این مهم صورت نگیرد، جوانه های صلح از درون جنگ سر بر نمی آورد. در واقع، پیدایش این باور و ادراک که امکان دسترسی به اهداف وجود ندارد یا هزینه آن بیش از دستاوردهای آن خواهد بود، نقطه عزیمت به سمت خاتمه جنگ است. خروج از جنگ بر خلاف ورود به جنگ که بر پایه سطحی از امیدواری و اطمینان برای دستیابی به اهداف صورت می گیرد، ناشی از نا امیدی در کسب پیروزی و نگرانی از ایجاد وضعیت های نامطلوب و مخاطره آمیز در جنگ طولانی و فرسایشی است. در واقع پیدایش اراده معطوف به خاتمه جنگ بر پایه نا امیدی از پیروزی و محدودیت یا نا کارآمدی ابزار نظامی برای تامین اهداف سیاسی است. به همان میزان که پیروزی یا امید به پیروزی در ادامه جنگ نقش دارد، نا کامی و نا امیدی نسبت به کسب پیروزی، موجب سر خوردگی از جنگ و انصراف از ادامه آن می شود.

     منطق حاکم بر محاسبه هزینه – فایده در شروع جنگ با شرایط تصمیم گیری برای خاتمه جنگ تفاوت دارد. در شروع جنگ محاسبات بر « فایده » و دستاوردهای متمرکز است، لذا شور و هیجان برای آغاز جنگ وجود دارد و بسیاری از ملاحظات دیگر نا دیده گرفته می شود، چون اهداف و منافع راهنمای جنگ است و هنوز جنگ و نبرد در صحنه واقعی صوت نگرفته و طرحها بر روی کاغذ است. با شروع جنگ و ظهور پدیده های غیر قابل پیش بینی و ظهور واقعیات صحنه نبرد و تخلیه تدریجی انرژی عمل جنگ « هزینه ها » چهره  می نمایاند و تصمیم گیری برای ادامه یا خاتمه جنگ دشوار می شود. در واقع نتایج و پیامدهای جنگ و ترسیم چشم اندازهای جدید برای مهاجم و مدافع ، باورها و اراده ها را تحت تاثیر قرار می دهد و منجر به ظهور تصمیمات جدید می شود. آغاز جنگ گر چه حاصل بن بست در راه حلهای سیاسی است ولی پایان دادن به جنگ حاصل بن بست در بکارگیری ابزارهای نظامی برای طرفین جنگ یا یکی از آنهاست. بعبارت دیگر آغاز جنگ علت سیاسی دارد و ناظر بر اهداف سیاسی است حال آنکه پایان دادن به جنگ ریشه در علل نظامی ونگرانی های سیاسی دارد. با این توضیح این پرسش وجود دارد که چگونه می توان پس از بن بست سیاسی و استفاده از ابزار جنگ مجدداً با استفاده از ابزارها و راه حلهای سیاسی به جنگ پایان داد؟ این پرسش در واقع ناظر بر توضیح چگونگی غلبه منطق سیاست برای حل و فصل اختلافات از طریق ابزارها و روشهای سیاسی برای ایجاد نظم جدید بر منطق جنگ و درگیری نظامی است. موضوع قابل بحث این است که پس از یک دوره از جنگ و درگیری دو یا چند کشور با یکدیگر، چگونه اراده معطوف به جنگ تغییر می کند و زمینه های لازم برای بازگشت به راه حلهای سیاسی و مذاکره فراهم می شود؟

     مایکل هندل تحت تاثیر نظرات کلاوزویتس با تمرکز بر موضوع خاتمه جنگ و طرح این پرسش که چگونه باید جنگ ها را پس از آن که آغاز گردید با سریع ترین روش ممکن، خاتمه دهیم؟(70) با توضیح « چگونه برنده شدن در جنگ »(71) به موضوعی اشاره می کند که نشان می دهد چرا جنگ ها حتی در شرائطی که از نظر نظامی اراده ها برای اتمام جنگ رو به تغییر است، باز هم ادامه پیدا می کند. بعبارت دیگر چگونه ملاحظات سیاسی شامل اهداف و روش سیاسی در انعقاد قرار داد صلح میان طرفین، موجب طولانی شدن جنگ می شود. هندل با توجه بیشتر نسبت به تفکر و رفتارهای طرف برنده به این موضوع اشاره می کند که برای طرف برنده، خاتمه جنگ زمانی آغاز می شود که پیروزی، یعنی تحقق اهداف سیاسی جنگ، به سادگی در دسترس باشد.(72) اما چرا بازنده جنگ حتی پس از آن که احتمال موفقیت او کاهش یافته است، ممکن است با مقاومت یا تاخیر در تصمیم گیری، دامنه عقلانیت را تحریف نماید؟(73) وی در پاسخ اولیه به این پرسش می گوید طرف برنده در پایان جنگ به منافعی دست می یابد که هزینه های رسیدن به آن را توجیه می کند و فراگیر نمودن آن منافع، به معنای چشم انداز یک وضعیت بهتر برای صلح تلقی می شود. طرف بازنده آسیبی را که باید می بیند اما تا پایان از تلاش دست بر نمی دارد.(74)

    تعامل با هدف برای طرف بازنده و برنده که به گفته هندل در قلب منطق استراتژیک قرار دارد به خوبی نشان می دهد که چگونه اهداف سیاسی برای اتمام جنگ نقش کلیدی و سرنوشت دارد، به گونه ای که می تواند در آخرین گام طرف برنده را به پیشروی بیشتر و طرف بازنده را به مقاومت بیشتر وادار نماید. هندل معتقد است تعامل با هدف در مرحله پایانی جنگ می تواند از همیشه تلخ تر باشد،(75) زیرا گرچه برخی از رزمندگان طرف بازنده تضعیف روحیه شده اما برخی دیگر ممکن است برای نمردن، سخت بجنگند. برخی از رهبران طرف بازنده ممکن است محاسبات عقلانی مبنی بر ضرورت تسلیم شدن انجام دهند، در حالیکه برخی دیگر که شکست را پایان فرصت شغلی و شاید حیات خود می بینند، ممکن است در مقابل هر تصمیم خاتمه جنگ، مقاومت نمایند. هیجانات قوی که لازمه جنگ است، در جای خود باقی خواهد ماند.(76)

    هندل با تحلیل منطق ادامه جنگ و توضیح آنچه مانع از اتمام سریع جنگ می شود، برای غلبه بر عوامل باز دارنده در اتمام سریع جنگ عناصر اصلی « هدف و تعامل » را که اهمیت ویژه ای به عقلانیت سیاسی و اعمال فشار ( اهرم ) نظامی می بخشد، با دو پرسش مورد اشاره قرار می دهد: طرف برنده در خاتمه جنگ به چه میزانی باید پیشروی نظامی کند؟ در پایان جنگ چه خواسته سیاسی را باید طلب نمود؟(77) دو پرسش ناظر بر تعامل دو سطح سیاسی – نظامی در جنگ و ضرورت هماهنگی آنها در رسیدن به اهداف و خاتمه مطلوب جنگ است. هندل این هماهنگی را میان « سیاست و استراتژی » ذکر و تاکید می کند هنگامی که ملاحظات نظامی در یک جهت  و ملاحظات سیاسی در جهتی دیگر نشانه روند، آنها( رهبران ) می بایست قادر باشند میان هزینه های نظامی و ریسک های سیاسی کوتاه مدت از یکسو و منافع بلند مدت، کسب لایه های پیشرفته اهداف سیاسی از سوی دیگر، مصالحه نمایند.(78) اگر هدف سیاسی طرف برنده، سطح بالا و بلند پروازانه باشد، احتمال دارد برای دست یابی به آن اهداف، نسبت به زمانی که اهداف سیاسی آن مشخص و معقول می باشد، در پایان جنگ نیاز به پیشروی نظامی وجود داشته باشد.(79) در چنین شرائطی  طرف بازنده، خود را بیشتر در خطر دیده و احتمال پافشاری مصمم تر آن، افزایش می یابد. در این حالت هزینه پیروزی بالا می رود.(80)

     با این توضیح اقدامات بیشتر نظامی به معنی هزینه های بیشتر و ریسک های بالاتری می باشد که اولین و مهمترین عامل از دید رهبران سیاسی و برخی از رهبران نظامی است.(81) بنابراین در جبهه نظامی میان « فراتر نرفتن از نقطه اوج پیروزی» و « رفتن به اندازه کافی تا حصول توافقات صلح پایدار » به سختی تعادل ایجاد می شود.(82) خطرات پیشروی نظامی شامل ترس از واکنش عمومی، ترس از مداخله طرف سوم، تجزیه ائتلاف،(83) گسترش و طولانی شدن جنگ، افزایش هزینه های جنگ و تاثیر آن بر تامین نیازمندیهای جامعه و جنگ و سایر ملاحظات نشان می دهد نقطه اوج پیروزی در یک صحنه استراتژیک، چیزی است که رهبران نظامی می توانند و باید از پیش در فکر آن باشند(84) و با انتخاب آن نتایج و پیامدهای جنگ را مدیریت کنند.

     این ملاحظات ناظر بر دشواریهای تصمیم گیری برای رهبران سیاسی و نظامی برای ادامه یا خاتمه دادن به جنگ است. به همین دلیل گفته می شود تصمیم گیری برای جنگ غالباً سخت تر از انواع دیگر گزینه های استراتژیک در جنگ است.(85) به همین دلیل کلاوزویتس به استراتژیستها و تصمیم گیرندگان توصیه کرد: لازم است اولین گام را بدون در نظر گرفتن آخرین { گام } برندارید.(86)

     در صورتیکه شرائط برای خاتمه جنگ فراهم شود(1)، روش آن به صورتها و اشکال مختلف انجام خواهد شد. کلمن فیلیپسون در سال 1914 چهار نوع خاتمه جنگ را نام برد: جنگ صرفاً با ختم مخاصمات پایان گیرد، پایان جنگ از طریق قرار داد حاصل شود، پایان جنگ از طریق فتح یا انضمام انجام شود و یا به صورت یک جانبه صورت پذیرد.(87) کوینسی رایت نیز چهار نوع خاتمه جنگ را تعریف می کند: آتش بس با توقف، برخورد مسلحانه، ترک مخاصمه، تسلیم یا کاپیتولاسیون و تسلیم بدون قید و شرط یا پیروزی کامل.(88)

     فارغ از ملاحظات ناظر بر علت و عوامل موثر بر پایان جنگ و اشکال متفاوت آن، در این زمینه همانند  بحث وقوع جنگ، نظریه های مختلفی درباره پایان جنگ وجود دارد. دنیس کارول معتقد است چهار فرضیه برای علل خاتمه جنگ وجود دارد : اول شکست و پیروزی، دوم محاسبه عقلانی طرفین، سوم فرضیه خاتمه جنگ بعنوان تابعی از قانون تحولات تاریخی و چهارم فرضیه توجه به حوادث گذشته و شرائط موجود.(89)

     فرضیه پیروزی و شکست بر اساس تعین شاخص شامل: خسارات سنگین و غیر قابل تحمل برای ادامه جنگ در نزد یک طرف و دیگری برانگیخته شدن واکنش اجتماعی و طرفداری از پایان دادن به جنگ است. پیدایش چنین وضعیتی به معنای ایجاد چشم انداز پیروزی یک طرف و شکست طرف مقابل، گر چه احتمالاً موجب می شود طرف بازنده تمایل به خاتمه جنگ را اعلام کند، ولی این احتمال هم وجود دارد که طرف برنده برای امتیاز بیشتر بر ادامه جنگ پافشاری نماید. پیدایش چنین وضعیتی خاتمه جنگ را تا اندازه ای پیچیده و طولانی می کند ولی اتمام جنگ تحت تاثیر پیدایش چنین وضعیتی اجتناب ناپذیر است. زیرا موجب شکل گیری وضعیت نهائی شده و ظرفیت ادامه جنگ به پایان رسیده است.

     محاسبه عقلانی تا قبل از ایجاد وضعیت نهائی و با پیش بینی احتمالات می تواند موجب اتمام جنگ شود. برای تصمیم گیری در چنین وضعیتی بمعنای پیش بینی احتمالات، گزینه ها متفاوت است و لذا انتخاب گزینه مناسب دشوار است. موازنه سازی « اهداف با توان » و « هزینه با دستاوردها »، منطق تصمیم گیری را شکل می دهد. در چنین شرائطی طرفی که تصور می کند احتمال شکست وجود دارد، برای جلوگیری از وضعیت نامطلوب تصمیم گیری می کند. طرف دیگر نیز با محاسبه عقلانی و ارزیابی از موقعیت آینده می تواند ریسک ادامه جنگ را برای کسب امتیاز حداکثری بپذیرد و ادامه دهد یا با امتیاز حداقلی، برای اتمام جنگ رضایت بدهد.

     دو نظریه مطرح شده قبلی بر اساس پارادایم یا الگوی کلان واقعگرایی ارائه شده است. واقع گرایی در جنگ، دولت را بازیگر یگانه عقلانی و با هدف حفظ و افزایش قدرت فرضمی کند. در منطق واقع گرایی، موازنه قدرت نظامی طرفین درگیر در جنگ عامل مهمی در پایان دادن جنگ به حساب می آید. هم چنین این فرض پذیرفته شده است(90) که جنگ، نوعی معامله و چانه زنی است که بر اساس محاسبه عقلانی فراهم می شود.(91) در صورتیکه چنین برداشتی از موازنه جنگ وجود نداشته باشد، بدیهی است مدل محاسبه عقلانی نمی تواند موجب پایان دادن به جنگ شود. در این صورت مدل پیروزی – شکست با پیدایش وضعیت نهائی به معنای پیروزی و تسلیم شدن یا شکست قطعی، انتخاب خواهد شد.

    نظریه سوم پایان جنگ این است که دولتمردانی که اداره کشور را در دست دارند، بدلیل تعهد و التزام به جنگ، قدرت محاسبه عقلانی ندارند و قادر نیستند از بیرون به جنگ نگریسته و تصمیم گیری کنند. بنابراین تغییر رهبری و جایگزین رهبری جدید در جنگ، مورد تاکید قرار می گیرد.(92) زیرا جنگ در چنین وضعیتی به یک مسئله تبدیل شده و به یک راه حل اساسی نیاز دارد، حال آنکه رهبران بدلیل درگیری با مسائل جنگ، هر راه حلی ارائه کنند، تاثیری در برون رفت از مشکلات جنگ ندارد زیرا در چارچوب جنگ است.(93)

     نظریه چهارم تحت عنوان « تغییر نظم دوم » طرح می شود، برابر این نظریه رهبران متوجه می شوند جنگ ارزش برتر و عزیزتری را به خطر می اندازد.(94) نظریه تغییر نظم دوم زمانی مطرح می شود که اصل جنگ مورد سوال قرار می گیرد نه چگونه جنگیدن. در واقع رهبران نسبت به تبعات جنگ در آینده و تاثیر آن بر ارزشهای خود نگران و بر اساس آن برای اتمام جنگ تصمیم گیری می کنند. برابر این نظریه منطق حاکم بر تصمیم گیری تردید در اهداف اولیه نیست، بلکه امکان دستیابی به اهداف ثانویه مورد تردید قرار می گیرد. زیرا از این پس جنگ ابزار دستیابی به اهداف نیست، بلکه جنگ به مسئله ای تبدیل شده است که می تواند ارزشهای برتری را مانند موجودیت سیاسی به مخاطره اندازد و لذا مناسب است که برای خاتمه جنگ تصمیم گیری شود. بر اساس نظریه تغییر نظم دوم، فرایند تغییر سیاست از زمانی آغاز می شود که مسئله مورد نگرانی با سه کاتالیزور چارچوب بندی مجدد می شود: افراد جدید، اطلاعات جدید و شرائط جدید.(95) در این گونه موارد بدلیل اینکه تصمیم گیری بر عهده رهبران است، لذا بیشتر تغییر شرائط و احساس مخاطره ارزشهای برتر موجب نادیده گرفتن اهداف ثانویه جنگ وتصمیم گیری برای خاتمه آن می شود.

     نظریه های موجود ناظر بر این معنا است که سرنوشت جنگ، پس از شروع، تابع منطق تحولات نظامی است و سرنوشت اهداف سیاسی جنگ و نحوه پایان جنگ با سرنوشت نبرد در پیوند است. به این معنا که پیروزی نظامی موجب تحقق اهداف سیاسی می شود، چنانکه شکست نظامی مانع از تحقق اهداف است.  ادامه دارد ...

 

پاورقی

-------------------------------------

1) گلینگبرگ معتقد است برای خاتمه جنگ چهار شاخص اهمیت دارد: نسبت کشته های دو طرف، نسبت دو ارتش، تناسب شکستها و شدت درگیری ( نظریه تصمیم گیری مبنی بر نظم دوم و پایان جنگ – مصطفی ترک زهرانی 1385 ص 36 ) وی هم چنین شکست در بسیج همه جانبه ملی را بعنوان یک شاخص طرح      می کند ضمن اینکه افزایش غیر عادی تعداد اسری که در مواردی بمنزله تسلیم شدن کشور شکست خورده است، اهمیت دارد ( همان ) لوئیس کوزر نیز معتقد است خاتمه جنگ با میزان خسارات عملیاتها و جمعیت نسبت دارد. ( همان ص 45 )

 منابع

-----------------------------------------------

70 – براد فورد. آ . لی – کارل . ف. والینگ ( آبان 1386) – منطق استراتزیک و عقلانیت سیاسی – ترجمه و تدوین موسسه آموزشی و تحقیقات صنایع دفاع –– مقاله بردن جنگ و باختن صلح، ایالات متحده و مسائل استراتژیک خاتمه جنگ. نوشته براد فورد. ای . لی. ص 358

71 – همان

72 – همان

73 – همان

74 – همان ص 379

75 – همان

76 – همان

77 – همان ص 380 – 379

78 – همان ص 377

79 – همان ص 380 – 379

80 – همان ص 360

81 – همان ص 368

82 – همان

83 – همان ص 369

84 – همان ص 370

85 – همان ص 367

86 – همان ص 361

87 – مصطفی ترک زهرانی ( 1385) – نظریه تصمیم گیری مبتنی بر نظم دوم و پایان جنگ ( پایان نامه ) – ص 37

88 – همان

89 – همان ص 48

90 – همان ص 58

91 – همان ص 55

92 – همان ص 58

93 – همان

94 – همان ص 62

95 – همان ص 69 – 68  


2- در جنگ

گرچه جنگ ماهیتاً یک امر سیاسی و انجام آن تابع اهداف سیاسی است ولی با آغاز جنگ، در واقع منطق جنگ بر منطق سیاست، به معنای استفاده از روشهای مسالمت آمیز، غلبه می کند. جایگزینی جنگ به جای سیاست به این معنا است که جنگ کلیه مناسبات، اندیشه ها و رفتارها را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

جنگ به گفته کلاوز ویتس شبیه آفتاب پرست است زیرا در شرائط مختلف ماهیت خود را تا حدودی تغییر می دهد، هم چنین با در نظر گرفتن ظواهر کلی آن در رابطه با گرایشات غالبی که در جنگ وجود دارد، همانند تثلیث شگفت آور از اضلاع زیر تشکیل شده است:    

الف – خشونت ذاتی، عنصر نفرت و خصومت که مانند غریزه طبیعی کور به نظر می رسد

 ب – بازی احتمالات و تصادف که جنگ را به نوعی فعالیت روانی آزاد تبدیل می سازد.

ج – و ماهیت وابسته ابزار سیاسی که به جنگ وجه صرفا عقلانی می بخشد.(41)

  از نظر وی اولین ضلع یعنی خشونت بیشتر با « ملت » است، دومین ضلع با فرمانده کل « ارتش » و سومین ضلع بیشتر با « حکومت» ارتباط دارد.(42) پیوستگی سه ضلع در واقع تمامیت جنگ را در بر می گیرد. به همین دلیل کلاوزویتس معتقد است هر نظریه ای که بخواهد یکی از این ضلع را نادیده بگیرد یا ارتباطی تصادفی میان آنها برقرار سازد، فوراً گرفتار تناقض با واقعیت گردیده و به همین علت موجودیت خود را از دست می دهد.(43)

« ضلع اول جنگ » بیانگر نقش خشونت بعنوان عنصر ذاتی جنگ است و تا آتش جنگ ابتدا در مردم شعله ور نشود،(44) جنگ ایجاد نخواهد شد. جنگ در واقع به مثابه نبض خشونت است که گاه به شدت و لحظه ای دیگر به آرامی در تپش است و در نتیجه ی آن هیجانات و قوانین گاه به سرعت و گاه به طور آهسته تخلیه می شود.(45) مفروض اصلی درباره جنگ بر اساس نظریه کلاوزویتس نبرد میان انسان ها بر اساس دو مولفه « حس دشمنی » و « نیت خصمانه » است، مولفه دوم به علت عام بودن به عنوان ویژگی تعریف است زیرا انسانها نمی توانند میل نفرت را حتی در خام ترین شکل آن که به غریزه بسیار نزدیک است، بدون نیت خصمانه بروز بدهند. اگر جنگ عمل خشونت آمیز است پس لزوما به احساس نیز تعلق دارد. حتی اگر منشاء جنگ، احساس نباشد، ولی به آن باز می گردد و این کم و بیش، نه به سطح سواد بلکه به اهمیت و استمرار علایق خصمانه بستگی دارد.(46)      

در جنگ انرژی و شدت عمل، میزان انگیزه را نشان می دهد. عمل از طریق انگیزه شکل می گیرد، حال فرق نمی کند که علت انگیزه در توجیه عقلانی جنگ نهفته باشد که موجب شکل گیری اهداف و مشروعیت جنگ می شود و یا در احساس که بیانگر خصومت است.(47) اما نمی توان از احساس صرف نظر کرد(48) بویژه زمانی که جنگ به دلایلی طولانی، شدید و دشوار می شود، این احساس است که مورد نیاز است و از همین طریق حضور و پشتیبانی و نقش مردم در جنگ امکان پذیر و عملی می شود.

     کلاوزویتس با توجه به مفهوم خشونت و نقش آن در جنگ معتقد است در اعمال خشونت محدودیتی وجود ندارد و از همین طریق است که یکی قانون را بر دیگری تحمیل کرده و فعل وانفعالاتی ایجاد می شود و همین تاثیر و تاثر لزوما به نقطه اوجی منتهی می گردد.(49) در واقع اگر جنگ به معنای غلبه یکی بر دیگری است، این قانون بر پایه خشونت امکان پذیر و عملی می شود، زیرا پیروزی و شکست از طریق غلبه اراده یکی بر دیگری بعنوان ساز و کارهای اصلی جریان جنگ، با ابزار خشونت اعمال می شود، زیرا خشونت عنصر ذاتی و مشخصه اصلی جنگ و موجب تمایز آن با دوران صلح است. به همین دلیل کلاوزویتس معتقد است در مسائل خطیر مثل جنگ، اشتباهات ناشی از رافت، فاحش ترین اشتباهات محسوب  می شوند، زیرا منطق جنگ غلبه یکی بر دیگری از طریق خشونت است و غافل ماندن از ماهیت عنصر خشونت، به این دلیل که از آن متنفریم، عملی بیهوده و حتی نادرست است. هیچ گاه نمی توان در فلسفه ی جنگ اصل تعدیل را وارد نمود زیرا امر بیهوده ای خواهد بود.(50)

     « ضلع دوم جنگ » شامل نبرد است که از سوی نیروهای نظامی انجام می شود. نبرد در کانون جنگ قرار دارد و جنگ بدون آن معنا ندارد. جنگ در تعریف کلاوزویتس عمل متکی به زوری است که ما آن را برای مجبور کردن حریف خود، برای گردن نهادن به خواست ما، انجام می دهیم.(51) از آن جائی که در جنگ هر طرف می کوشد بر دیگری چیره شود، عمل متقابلی به وجود می آید که ناگزیر بر حدّت این تقابل می افزاید.(52) ماکیاول نیز در نظرات خود با تاکید بر اینکه جنگ فعالیتی مهم در زندگی سیاسی است، می گوید: هدف جنگ باید شکست کلی دشمن باشد. وی سپس اضافه می کند: از آن جائی که همه چیز به نتیجه نبرد بستگی دارد، برای حصول اطمینان از کسب پیروزی هر آنچه مقدور و میسر است باید انجام پذیرد، از جمله بهره گیری کامل از نیروها، حتی اگر توان دشمن پائین تر به نظر برسد. وی هم چنین معتقد بود. نبرد سرنوشت ساز باید هدف همه ی عملیات های نظامی باشد(53).

     از مفهوم جنگ چنین مستفاد می شود که تمام جنبه ها و آثار ظاهری آن در نبرد ریشه دارند و تمامی آنچه در جنگ روی می دهد در اصل توسط نیروی نظامی به وقوع می پیوندد و در هر مکانی که این نیروها یا به عبارتی افراد مسلح به کار گرفته شوند، لزوماً ایده ی نبرد به عنوان شالوده و اساس مطرح خواهد بود. بنابراین هر آنچه که به نیروی نظامی مربوط است، یعنی ایجاد، حفظ و به کارگیری آنها، جزئی از فعالیت جنگی محسوب می شود. بدیهی است که ایجاد و حفظ نیروهای نظامی فقط به منزله ابزار است ولی به کارگیری آنها، هدف محسوب می شود.(54)

     برابر نظریه کلاوزویتس اگر نبرد علت به کارگیری نیروهای نظامی است، پس کاربرد این نیروها نیز بطور کلی چیزی فراتر از مشارکت آنها در شمار خاصی از درگیری ها نیست، به این ترتیب هر فعالیتی در جنگ لزوماً – خواه به طور مستقیم و یا غیر مستقیم – به در گیری مربوط می شود.(55) بر پایه همین ملاحظه و با فرض اینکه درگیری تنها مشغله جنگ به شمار می آید و در آن نابودی دشمن پیش رو، وسیله ای برای رسیدن به هدف، حتی اگر درگیری در عمل روی ندهد، باز هم صادق است، زیرا اصل تردید ناپذیر و مسلم، نابودی دشمن، مبنای تصمیم گیری یا تعیین و تکلیف است. بر این اساس نابودی قوای نظامی دشمن – همانند طاق کمانی شکلی که بر پایه های خود متکی است – مبنای کلیه اعمال جنگی و تکیه گاه تمامی مفروضات به شمار می رود. پس هر عملی با این فرض انجام می پذیرد که اگر تعین و تکلیف جنگ واقعاً منوط به توسل به سلاح شود، راه مناسبی خواهد بود. در تمامی عملیات های جنگی کوچک یا بزرگ، تعین و تکلیف با توسل به سلاح همانند پرداخت نقدی در معامله است(56).

     برای تخریب نیروهای نظامی دشمن و انهدام آنها به عنوان عنصر اصلی درگیری و نبرد در جنگ، ملاحظاتی وجود دارد که باید به آن توجه کرد. بدون شک آنچه به عنوان هزینه و ریسک جنگ از آن نام برده می شود به همین موضوع بر می گردد. به گفته کلاوزویتس شکی در این نیست که تخریب نیروهای نظای هزینه دارد. زیرا در شرایط مساوی هر چه بیشتر اراده ما بر نابودی نیروهای نظامی دشمن قرار گرفته باشد، هزینه نیروی نظامی خودی بیشتر خواهد بود. اما خطر این وسیله این است که در صورت شکست، بازتاب تاثیر شگرفی که مورد نظر ماست، به نیروهای خود معطوف می گردد، یا به عبارتی عواقب وخیم تری برای ما خواهد داشت. در واقع اگر دشمن روش توسل به سلاح را اتخاذ کند، آن گاه مسیری که ما انتخاب می کنیم، بر خلاف اراده ما به همان روش دشمن تغییر شکل خواهد داد. زیرا فرض بر این است که وقتی دو هدف متفاوت وجود دارد، در واقع یکی جزئی از دیگری نیست، و در نتیجه یکدیگر را طرد می کنند، هم چنین نیرویی که برای یکی از آنها قابل استفاده است، برای دیگری قابل مصرف نیست. پس اگر قرار است یکی از طرفین درگیر به سلاح متوسل شود، احتمال موفقیت او در صورت اطمینان از عدم توسل حریف به همین شیوه، بیشتر می شود(57).

     معادله نبرد و به کارگیری نیروها با هدف تامین اهداف از منطق خاصی پیروی می کند. زیرا نبرد دریک جنگ، نبرد فرد در برابر فرد نیست، بلکه یک کلیت سازمان یافته مرکب است که از اجزاء فراوان تشکیل شده است(58). برتری در نبرد به حیطه ابزار تعلق ندارد، بلکه به هدف معطوف است و ما تنها پیامد و حاصل عمل را به مقایسه می گذاریم. در نبرد وقتی از نابودی نیروی نظامی دشمن سخن به میان می آید، منظور تنها نیروی فیزیکی نیست بلکه بر عکس جنبه های روحی نیز مد نظر است، زیرا هر دو بعد جسمی و روانی تا حد بسیار زیادی با هم در آمیخته و از یکدیگر تفکیک ناپذیرند(59).

     تلاش برای نابود سازی نیروی دشمن هدف مثبتی در خود دارد و به نتیجه ی مثبت ختم می شود که نهایت آن استیلا بر دشمن است. اما حفظ نیروهای خودی هدفی منفی است و نهایتاً به غلبه بر نیاّت دشمن می انجامد. یعنی برای مقاومت محض، هدفی قابل تصور نیست جز طولانی کردن مبارزه که دشمن را خسته و فرسوده می نماید. تلاش در راستای هدف مثبت عمل تخریب را به فعلیت در می آورد اما با تلاش در جهت هدف منفی انتظار انجام آن عمل را از دشمن داریم. این موضوعی است که عملاً با نظریه ی تهاجم و دفاع مرتبط است(60).

     نبرد همواره با احتمالات و تصادف همراه است به همین دلیل تاکید می شود « اصطکاک » تنها واژه ای است که به طور کلی فرق میان جنگ واقعی و جنگ روی کاغذ را مشخص می سازد. اصطکاک برابر قوانین مکانیک به نقاط محدود ختم می شود ولی در جنگ این گونه نیست، لذا تصادف اهمیت پیدا می کند و احتمال گسترش جنگ همواره وجود دارد. ماشین جنگی، ارتش و هر آنچه متعلق به آن است، حقیقتاً پیچیده نیست و به همین دلیل استفاده از آن به آسانی صورت می گیرد. اما واقعیت این است که هیچ یک از قسمت های آن یک قطعه کامل نیست، بلکه خود از قطعات منفرد و مجرد تشکیل شده است که با اطراف خود اصطکاک ایجاد می کند(61) علاوه بر این هر جنگی سرشار از پدیده های خاص است و به این ترتیب شبیه به دریایی ناشناخته و پر از صخره است که ذهن یک فرمانده – بدون اینکه آنها را دیده باشد – وجود آنها را حس کند، اطلاع از این اصطکاک بخش اساسی از تجربه ی جنگی است که اغلب مورد ستایش قرار گرفته و از یک ژنرال خوب انتظار می رود(62).

     این توضیحات بیانگر این معنا است که عمل کردن در « جنگ » حرکت در محیطی دشوار است، همان طور که انسان در آب به سختی قادر است ساده ترین و طبیعی ترین حرکت، یعنی راه رفتن محض را، به سهولت و دقت انجام دهد. از این رو تاکید می شود یک نظریه پرداز قابل همانند یک معلم شنا است که حرکات لازم برای داخل آب را در خشکی تمرین می دهد، طبیعی است که این حرکات در نظر کسانی که به آب فکر نمی کنند مضحک به نظر برسد(63).

     « ضلع سوم جنگ » بیانگر ماهیت جنگ بعنوان ابزار سیاست است.اهداف سیاسی جنگ از سوی دولت یا حکومت تعریف و تعین می شود و شامل دو چیز است: نابود کردن حریف و پایان بخشیدن به بقای آن به عنوان یک دولت و یا تحمیل شرایط صلح(64). اگر چه سیاست باعث پدید آمدن جنگ است ولی، جنگ به عنوان پدیده ای مستقل از سیاست وقتی جایگزین آن شد، سیاست را به حاشیه می راند و تنها از قواعد خود پیروی می کند(65). در عین حال به معنای آن نیست که با شروع جنگ سیاست به پایان برسد بلکه همراه با جنگ و زمانی که جنگ جریان دارد، سیاست نیز هم چنان جریان دارد. این وضعیت به این دلیل است که جنگ از منطق سیاست پیروی می کند. بعبارت دیگر گرچه جنگ حاصل بن بست در سیاست است ولی در این میان تنها ابزار و روشها تغییر می کند. تفاوت مرحله قبل از جنگ با جنگ در تغییر ابزار و نه اهداف است. قول معروف کلاوزویتس موّید این موضوع است که جنگ ادامه ارتباط سیاسی با وسایل دیگر است(66).

     توصیه کسینجر مبنی بر اینکه، بایستی این طرز فکر را که وقتی جنگ آغاز می شود، سیاست خاتمه می پذیرد را طرد کنیم(67)، نشانگر تداوم سیاست پس از آغاز جنگ است. زمانی که جنگ آغاز می شود، منطق نبرد بر منطق گفت گو و مذاکره غلبه دارد در عین حال دیپلماسی در خلال جنگ با هدف پشتیبانی از جنگ بسیار فعال می شود(68). شکل گیری ائتلاف ها و یا تغییر آن، تلاش برای جدا سازی متحدین دشمن و یارگیری جدید و یا برخی فعالیتها شامل میانجیگری برای پایان دادن به جنگ و ظهور ایده ای جدید، بمنزله تداوم تلاشهای سیاسی در دوره جنگ است. علاوه بر این مسیرهای دیگری برای پیروزی با پراکنده کردن متحدین دشمن یا غیر فعال ساختن آنها و افزودن بر متحدین یا امکانات سیاسی در برابر دشمن(69)، نشان می دهد به موازات تلاش برای انهدام دشمن، برخی روشهای دیگر برای پیروزی وجود دارد که ماهیتاً سیاسی است و با ابزار سیاسی قابل پیگیری می باشد.  ادامه دارد ...

 

منابع

--------------------------------------------------

41 – منبع شماره 1 ص 29 مولف

42 – همان ص 30 – 29 مولف

43 – همان

44 – همان

45 – همان ص 26 مولف

46 – همان ص 6 و 5 مولف

47 – همان ص 68

48 – همان

49 – همان ص 7 مولف

50 – همان ص 5 و4 مولف

51 – منبع شماره 3 ص 72

52 – همان ص 73

53 – جی مهان ملیک( 1384 )  – سیر تکامل تفکر استراتژیک – کتاب امنیت و استراتژی معاصر –کریگ ای اسنایدر مترجم سید حسین محمدی نجم انتشارات دافوس – چاپ اول – تهران ص 36

54 – منبع شماره 1 ص 44 و 43 مولف

55 – همان ص 45 و 44 مولف

56 – همان ص 47 مولف

57 – همان ص 49 مولف

58 – همان ص 44 مولف

59 – همان ص 49 و 48 مولف

60 – همان ص 50 مولف

61 – همان ص 106

62 – همان ص 108

63 – همان ص 108 – 107

64 – منبع شماره 8 ص 43

65 – منبع شماره 1 ص 25 مولف

66 – منبع شماره 33 ص 7

67 – منبع شماره 4 ص 124

68 – همان ص 116

69 – منبع شماره 1 ص 39 – 38 مولف


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

همه پیوندها