m-doroodian|محمد درودیان

نویسنده و پژوهشگر جنگ ایران و عراق

یادداشت های فرانک جمشیدی در سایت محمد درودیان  با وجود اینکه دو موضوع مختلف در یادداشت های خانم جمشیدی دستمایه نقد و بررسی قرار گرفته است، اما وجه مشترک آن؛ تأمل بر «فرآیند پرسش‌گری» در حوزه جنگ ایران و عراق است. به این شکل که در یادداشت اول تحت عنوان «نگین ایران در سه نگاه»، علاوه بر صورت بندی روش تبیین جنگ ایران و عراق در «فصلنامه نگین ایران»، در پاسخ به پرسش اساسی از جنگ، جابجایی های «موضوعی، رویکردی و روشی» در شماره های 9 تا 23 ، نقد و بررسی شده است که به دلیل دقت در جزئیات، با در نظر گرفتن کلیات و در یک روند تاریخی، امر بسیار دشوار و تحسین برانگیز است. یادداشت دوم تحت عنوان «تکرار یک پرسش قدیمی یا قدمت یک پرسش؟»، با استفاده از روش کاملاً متفاوتی، چگونگی شکل گیری و «تغییر-تداوم» پرسش از جنگ، بررسی شده است که بمثابه یک روش، قابل بهره برداری در موارد مشابه است.

   با نظر به پیوستگی دو یادداشت با یکدیگر و ملاحظه تقدم تاریخی - موضوعی در نگارش آنها، هر دو یادداشت، در ادامه از نظر گرامیتان خواهد گذشت:

یادداشت اول؛ نگین ایران در سه نگاه

یادداشت دوم؛ تکرار پرسش قدیمی یا قدمت یک پرسش؟


اشاره:

   یادداشت خانم جمشیدی در پاسخ به نقد کتاب پرسمان یاد، بیش از آنکه ناظر بر «نقد یک نقد» باشد که تا اندازه ای هست، نقد روش شناسی پژوهش در باره جنگ ایران و عراق است که، هم اکنون با رویکردهای متفاوتی در حال انجام است. با شکل گیری تدریجی سه حوزه مطالعاتی در باره جنگ ایران و عراق، شامل؛ تاریخنگاری نقلی- تحلیلی و مستند، خاطره گویی و خاطره نویسی، همچنین تاریخ شفاهی فرماندهان و رزمندگان، امروز بیش از گذشته ضرورت دارد تا علاوه بر تبیین و شفاف سازی مرزهای سه حوزه یاد شده، از «این همانی» خاطره با تاریخ و تاریخ شفاهی، اجتناب و مرزهای آن روشن شود. خانم جمشیدی با نگاه از بیرون به سه حوزه مطالعاتی یاد شده، بخش مهمی از مبانی و خطوط اصلی نظراتی را که در این زمینه طرح شده است را نقد و بررسی کرده و از این طریق، راه را برای تمهیدات نظری در این حوزه،تا اندازه ای گشوده است.

 براین باور هستم که؛ جنگ امر بزرگ و مخاطره آمیزی است که، موجودیت و هویت جامعه مورد تجاوز را تهدید می کند، ولی این امر بزرگ و خطیر در سایه ظهور «عظمت و بزرگی روح مقاومت فردی و اجتماعی»، حقیر و دربند کشیده می شود. بهمین دلیل در سایه جنگها می توان« حقارت یا عظمت روح یک ملت» را درک کرد. اما بزرگتر و مهم تر از آن حفظ میراث تاریخی و فرهنگی یک جامعه با تاملات نظری در باره «مسئله جنگ» و جلوگیری از تقلیل و این همانی آن با هر موضوع دیگری است که، هم اکنون شاهد آن هستیم. به این اعتبار؛ کار بسیار ارزشمند و کم نظیری از سوی خانم جمشیدی صورت گرفته است که نقد و گفتگو درباره آن، بهترین روش برای سپاسگزاری از زحمات «اندیشه پرور و گفتمان ساز» ایشان است.

ادامه مطلب ...


پرسمان یاداشاره:

   کتاب «پرسمان یاد؛ گفتاری در باب خاطره‌نگاری و خاطره نویسی جنگ و جبهه/ دفاع مقدس»، حاصل گفتگوی اعضای شورای خاطره سازمان هنری و ادبیات دفاع مقدس با جناب آقای علیرضا کمری است که چاپ نخست آن در سال 1394 منتشر شده است. در اولین ملاقات سالجاری، نویسنده محترم، کتاب را به اینجانب اهدا و توصیه کرد برای نقد و معرفی در سایت، حتماً مباحث جلسات اول، دوم، سوم و ششم را مطالعه کنم.

نظر به علاقه ای که برای آشنایی با این مباحث داشته و دارم، متن شش فصل را به همراه موخّره سرکار خانم فرانک جمشیدی که در پایان کتاب قرار گرفته است، مطالعه و نکاتی را یادداشت کردم که بیشتر به ساختار و روش و تا اندازه ای به محتوا مربوط است. امیدوارم  مخاطبین محترم در سایت، از پاسخ برادر عزیزم جناب آقای کمری و اعضای محترم شورای خاطره سازمان هنری سوره، برای روشن شدن مباحث طرح شده در کتاب، بهرمند شوند...


ادامه مطلب

         نقدی بر کتاب محمد درودیان به قلم فرانک جمشیدی

اشاره:

   سرکار خانم جمشیدی پس از انتشار کتاب «تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق؛ پیش در آمدی بر یک نظریه»،در سال 1395،نقدی را بر کتاب نوشته است که با روش های متعارف در نقد و بررسی کتاب تفاوت دارد. بهمین دلیل یادداشت ایشان بدلیل روش و موضوعات مورد بحث، مستقل از کتاب، درخور اعتنا و توجه است. یادداشت ایشان را در ادامه مطلب ملاحظه بفرمایید:

ادامه مطلب


الف) جعفر شیرعلی نیا نویسنده و پژوهشگر جنگ، در ذیل نوشته سرکار خانم جمشیدی با عنوان «تعریضی بر یادداشت یکصدمین» پیامی را درج نموده است که به این شرح است: «خانم جمشیدی ممنون از یادداشت خوب شما. به نظرم خوب است به تدریج به هر کدام از پرسش‌های مطرح شده پاسخ بدهید. سوال من این است که؛ با چه روش و ابزاری بناست پاسخ این سوالات را بیابیم؟ مثلا اگر بخواهیم درباره موضوع توکل به خدا در جنگ تحقیق کنیم، باید چه روشی را پی بگیریم؟ فرق است بین روش کسی که دین الهی را یک ضرورت می بینند با کسانی که با دین به عنوان یک موضوع برخورد می کنند و در قدم اول بررسی باید سکولار باشند؟ (البته سکولار را لزوماً به عنوان یک کلمه بد به کار نمی برم)

ب) سرکار خانم فرانک جمشیدی در پاسخ به وی آورده است:

جناب آقای شیرعلی نیا؛ پرسش بسیار خوبی طرح کردید. در واقع، هدف از تأکید بر طرح موضوعات جنگ بر یک بسترِ یا با یک زیربنای فرهنگی، دقیقاً گرایش به سمت طرح همین‌گونه پرسش‌هاست. با توضیحی که ذیلاً عرض می‌کنم، به گمانم مشخص می‌شود که چرا رویکردهایی از جمله رویکرد تاریخ فرهنگی را برای پاسخ‌گویی به این دست پرسش‌ها مناسب می‌دانم:

1- با کمی اغماض می‌توان به این جمع‌بندی رسید که تا پیش از پیدایی و رشد رویکردهای جدید مطالعاتی، عمده‌ترین دغدغه‌ها، توصیف و تحلیل و تبیین کلیت یک واقعه یا پدیده بوده است: پدیده یا واقعه در کلیت خود چیست؟، معرفت به آن چگونه شدنی است؟، مناسب‌ترین روشی که ما را به گزاره‌های ابطال‌پذیر و آزمون‌پذیر درخصوص پدیده یا واقعه می‌رساند، کدام است؟

 با ظهور رویکردهایی که در آن‌ها فرهنگ به هر شکلی از اشکال، نقش محوری و کانونی یافته، به‌تدریج توجه به موضوعات خُرد و جزئی را، جای‌گزین موضوعات کلان کرده است. اگر بخواهیم در نسبت با جنگ هشت‌ساله، مصداق این جا‌به‌جایی اهمیت و سلسله‌مراتب موضوعات را در مطالعات و تحقیقات جنگ مثال بزنیم، نوعی جا‌به‌جایی آهسته را میان پرسش‌هایی نظیر این‌که جنگ چگونه و چرا اتفاق افتاد؟ یا چه توصیف و تحلیل و تبیینی از عملکرد یا کنش کنشگران و عاملان جنگ می‌توان به دست داد؟، با پرسش‌هایی که در آن‌ها پرداختن به موضوعات خُردتر و جزئی‌تر راجع به واقعه و کنشگران آن، مسئله و دغدغه است، شاهدیم. البته خرد و جزئی بودن این موضوعات هرگز به معنای حاشیه‌ای‌بودنشان نیست ـ گرچه به حاشیه رانده شده‌اند! و به نظر من، یکی از مهم‌ترین خدمات رویکردهای فرهنگی جدید این بوده است که با نشان‌دادن اهمیت و نقش بسیار محوری و اساسی موضوعات خرد و جزئی، دلیل حاشیه‌شدگی آن‌ها را آشکار کرده‌اند.

2- فرض کنیم، نتیجه‌ی تحقیقات قبلی نشان داده باشد که کنش رزمندگان و فرماندهان جنگ عمدتاً مبتنی بر توکل، ایمان و عشق صادقانه به خداوند بوده و این عوامل و عناصر در آن‌ها شجاعتی بی‌بدیل ایجاد می‌کرده، چندانکه هر مانع عبورناپذیری برای آن‌ها به‌راحتی گذرکردنی می‌شده است. برای یک محقق جنگ با گرایش به (مثلاً) رویکرد تاریخ فرهنگی، همین نتیجه، آغاز یک مسئله یا ابژه‌ی تحقیق است: مقوله‌ای به نام «توکل به خدا» از کِی، چرا، چگونه و به‌واسطه‌ی کدام عناصر و نمادهای همبسته، مرزگذاری و دامنه‌سازی و میدان‌مند شده است؟
3- پیشنهاد این رویکردها برای مطالعه و پژوهش درباره‌ی ابژه‌هایی نظیر مقوله‌ی فوق، جست‌وجوی ژرف، دامنه‌دار و چندوجهی در بستر فرهنگ است. چون در این بستر است که فرآیند دامنه‌سازی و مرزگذاری برای معنای مترتب بر یک واقعه، پدیده، مفهوم و ... به‌واسطه‌ی ادبیات، تاریخ، ادیان، اسطوره‌ها، هنرهای هشت‌گانه و ... صورت می‌گیرد. این رویکرد همچنین به یک محقق جنگ با گرایش به رویکرد تاریخ فرهنگی، کمک می‌کند که دریابد واقعه‌ای به نام جنگ هشت‌ساله، چگونه توانسته است معنایی که پشت مفهوم «توکل به خدا» به‌لحاظ فرهنگی مرزگذاری، دامنه‌سازی و میدان‌مند شده و مستقلاً دارای یک حیات اجتماعی- فرهنگی است، بازصورت‌بندی و برجسته کند، چندانکه بتوان از تأثیر آن بر کنش کنشگران جنگ سخن گفت؟

تحقیقات جنگ در فصل جدید حیات خود، دغدغه‌مند این‌گونه پرسش‌هاست؛ فصلی که من ظهور آن را مغتنم می‌شمارم چون آن را باردار رخدادهای بسیار خجسته برای اهالی تحقیق و پژوهش جنگ قلمداد می‌کنم.


پیش از آن‌که مطالب خود را بیان کنم، لازم است یادآور شوم که نقد این دو یادداشت، نوعی دعوت یا فراخوان به هم‌آوردی علمی یا، خودمانی‌تر بنویسم، «کَل کَل علمیِ» است. از آن‌رو که علم حقیقتاً، به قول بوردیو، میدان منازعه‌ی اندیشه‌ها و نظرهاست و نقد به‌مثابه اقبال از کالایی است که در این میدان عرضه شده است.

همچنین جا دارد در آغاز این نوشتار، از استاد بزرگوارم جناب آقای دکتر مهرآیین به نیکی یاد کنم. چون در فراگیری مجموع آن‌چه درخصوص تاریخ فرهنگی خوانده یا شنیده‌ام، بیش از همه، زبان ساده و توضیحات روشن ایشان مؤثر بوده است. ادراک عمیق دکتر مهرآیین از این رویکرد و سایر رویکردهای فرهنگی جدید، ایشان را موفق به طرح مسئله‌هایی کرده که تأمل‌برانگیزند و به اشتراک‌گذاری آن‌ها با مشتاقان و علاقه‌مندان یقیناً راهگشا و سودمند.

به گمانم مفید باشد که بحثم را درخصوص تاریخ فرهنگی با یک مثال ساده آغاز کنم: هر رویکردی اساساً مثل یک قاب عمل می‌کند که آن را روی هر چیز (اعم از پدیده، واقعه، مفهوم، کنش و ...) بگذاریم، به آن حدود و ثغور می‌بخشد و یک نقشه‌ی ذهنی از آن چیز در اختیارمان می‌گذارد و اجازه‌ی شکل خاصی از تحلیل را فراهم می‌کند.

می‌توان پرسید، قاب یا رویکردی به نام «تاریخ فرهنگی» می‌خواهد برای چه چیزی حدود و ثغور تعیین کند و نقشه‌ای ذهنی از آن در اختیار بگذارد؟ پاسخ این است: تاریخ فرهنگی می‌خواهد برای کنش‌های موجود ذیل یک پدیده یا واقعه یا مفهوم یا کنش یا غیره و مجموع روابط اجتماعی مرتبط با آن، حدود و ثغور تعیین کند یا نقشه‌ی ذهنی ترسیم نماید تا بتواند به آن پدیده یا واقعه به‌مثابه یک «قلمرو» یا «میدان»ی از حیات اجتماعی هویت بخشد.

گفتم که هر رویکردی یک قاب است. اما این قاب برای این‌که کارکردهایش را به‌تمامی ایفا کند، باید مجهز به زبانی باشد که محتوای درون آن را به‌روشنی شرح دهد. این زبان در هر رویکردی متفاوت است. وقتی می‌گوییم رویکرد تاریخ فرهنگی، یعنی می‌خواهیم به زبان فرهنگی برای آن‌چه در درون قاب قرار گرفته است، تاریخی را روایت کنیم. به این منظور، قاب را به‌گونه‌ای روی اجزا و عناصر از پیش موجود در فرهنگ قرار می‌دهیم که در درون آن، مجموعه‌ای مشخص از کنشگران اجتماعی مرتبط با آن پدیده موجود باشند، کارکردهای خاص ایفا کنند، قوانین و ارزش‌ها و هنجارهای خاص خود را دارا باشند، گفتمان ویژه‌ای میان آن‌ها حاکم باشد، مناسبات ویژه‌ای با هر یک از نهادهای جامعه داشته باشند (از جمله نهاد خانواده، نهاد سیاست، نهاد قانون‌گذاری، نهاد قضاوت، نهاد آموزش و پرورش و ...).

ما با این نگاه و شیوه‌ی تحلیل قادر می‌شویم جهان اجتماعی عینی «آن چیز» را آشکار کنیم.

پاسخ به این پرسش که اساساً چرا باید جهان اجتماعی عینی «چیزی» یا «پدیده‌ای» یا «واقعه‌ای» را آشکار کنیم، به نظرم، ضرورت این‌که چرا ابتدائاً در غرب به رویکرد تاریخ فرهنگی اقبال شد و سپس، چرا ما به آن اقبال کرده‌ایم و اکنون چرا مطالعات جنگ به آن اقبال نشان داده است را آشکار می‌کند.

پاسخ این چرایی چندان پیچیده نیست: چون هر چیزی پس از آن‌که جهان اجتماعی عینی‌اش آشکار می‌شود، طرف گفت‌وگو با جهان اجتماعی بیرون از خود می‌شود. درست مثل فکر یا اندیشه که تا در قالب اثر منتشر نشود یا به گفت و نوشت درنیاید، ظرفیت شنود و گفت با دنیای بیرون از خود را نمی‌یابد. رویکرد تاریخ فرهنگی، با عینی‌سازی جهان درونی یک چیز، دامنه‌ها و مرزهای این جهان درونی را مشخص می‌کند تا «آن چیز» گفت‌وگوپذیر شود، هویت پیدا کند، سهم خود را از جهان بیرونی بیابد، از ناشناختگی به درآید، گویی به‌طور استعاری دستش را می‌گیریم و آن را از حاشیه به مرکز می‌آورد.

اما همچنان این پرسش باقی است که دامنه‌ها و مرزهای جهان اجتماعی یک چیز چگونه با رویکرد تاریخ فرهنگی تعیّن می‌یابند؟ پاسخ، سهل و ممتنع است: تاریخ فرهنگی این کار را، الزاماً، در دو مرحله انجام می‌دهد: نخست، بازشناسی مجموع مفاهیم، نشانه‌ها، ایده‌ها و نمادهای هم‌بسته با قلمرو یا میدان حیات اجتماعی «آن چیز» و دوم، بازشناسی این‌که «آن چیز»، برای آن‌که بتواند هویت خود را در نسبت با جهان بیرون از خود بازشناسد و بازشناساند، میدان یا قلمرو حیات اجتماعی خود را چگونه تقسیم‌بندی می‌کند تا مرز و دامنه‌ی خود را مشخص سازد. تاریخ فرهنگی با شرح این تقسیم‌بندی یا دامنه‌پذیری و مرزگذاری به روایتی از «آن چیز» می‌پردازد تا «آن چیز» را شنیدنی یا دیدنی یا خواندنی کند.

به این ترتیب، اگر واژه‌ی «هیستوری» (history) را در اصطلاح کالچرال هیستوری (cultural history)، چنانکه برخی گفته‌اند، شکل تغییریافته‌ای از اِستوری (story) به معنای داستان بدانیم، کالچرال هیستوری یعنی داستان یا قصه‌ی فرهنگی؛ قصه‌ای از «یکی بود، یکی نبود»های فرهنگی: چیزهایی «هست» که «نیست» چون دیده نمی‌شوند، به حساب نمی‌آیند، طرف گفت‌وگو قرار نمی‌گیرند، و این رویکرد می‌خواهد به طریقی روایت کند که آن «بودِ» به ظاهر «نبود» را آشکار سازد و نشان دهد نمادها و کنش‌ها و زبان و فرهنگ، موجب می‌شوند «آن بود» خود را چگونه بازشناسد و، درعین حال، از چه شناختی ممانعت می‌کنند.

با این توضیحات، «تاریخ فرهنگی جنگ عراق و ایران» (صرف‌ نظر از این‌که این اصطلاح برای آشکارترشدن حدود و ثغور معنایی خود نیازمند خردترشدن و جزئی‌ترشدن است)، به‌مثابه رویکرد پسینی به واقعه است. به همین سبب، دغدغه‌ی محقق تاریخ فرهنگی این است که بداند وقتی واقعه‌ی جنگ رخ می‌دهد، دنیای فرهنگی با مجموعه نمادها و نشانه‌ها و تخیلات و گزاره‌ها و ... چگونه از طریق دامنه‌سازی و مرزگذاری، افراد یا مفاهیم یا کنش‌ها یا زبان را مقید به مرزهای خاص می‌کند. پس در این رویکرد، واحد تحلیل، رزمندگان یا فرماندهان یا سایر کنشگران این واقعه یا کسانی که بعدها این واقعه را می‌زیند، نیستند بلکه واحد تحلیل، نمادها هستند که محقق تاریخ فرهنگی می‌خواهد بداند چه با ذهن کنشگران کرده‌اند.

ناظر به توضیح فوق، به نظر می‌رسد به جای اصطلاح کلی «تاریخ فرهنگی جنگ عراق و ایران» (مثلاً) از تاریخ فرهنگی سربندهای جنگ، پوتین‌های جنگ، کبوتران خونین‌بال در پوسترهای مربوط به جنگ، نمادهای عاشورایی در جنگ، نوحه‌ها و مدایح جنگ، مزارهای شهدای جنگ، آداب تشییع و کفن و دفن شهدای جنگ و ... می‌توان سخن گفت. هر یک از این مثال‌ها بیانگر عناصری از پیش موجود در فرهنگ جامعه ما هستند که رویکرد تاریخ فرهنگی برای آن‌ها قصه‌ای می‌سازد تا برجسته‌شان کند و نشان دهد دامنه و مرز جهان اجتماعی عینی یا قلمرو اجتماعی آن‌ها تا کجا می‌توانست امتداد پیدا کند که نکرده است.

سخن فوق بیانگر حساس‌ترین قطعه‌ی به ظاهر گم‌شده از حیات اجتماعی «یک چیز» است که رویکرد تاریخ فرهنگی می‌خواهد آن را بیابد. آن قطعه‌ی گم‌شده این است: دامنه‌ی انتخاب‌ها یا اشکال ممکن از حیات اجتماعی «یک چیز» تا کجا می‌توانسته باشد و چگونه مجموع مفاهیم و گزاره‌ها و نمادهای موجود در فرهنگ، فقط به حیات فعلی و تحقق‌یافته‌ی کنونی «آن چیز»، هستی بخشیده است. به این ترتیب، وقتی با رویکرد تاریخ فرهنگی به جهان اجتماعی جنگ نگاه می‌کنیم، اساساً دغدغه‌مان شناخت آن‌چه از این جهان صورت امکان یافته است، نیست بلکه شناخت جهان‌های ممکنی است که استخراج نشده‌اند. زیرا همه‌ی تلاش این رویکرد این است که نشان دهد فرهنگ، متغیری مستقل و همه‌کاره است و نمادهای موجود در فرهنگ نمی‌گذارند ما از مرزهای تعیین‌شده عبور کنیم ـ بی‌آن‌که ما خود به این بنیادها آگاه باشیم. از این‌رو، به آن‌ها چنان عادت کرده‌ایم که متوجه قدرت بازدارنده‌ی آن‌ها نمی‌شویم.

بهتر می‌دانم با یک مثال سخن بالا را وضوح بخشم. اگر یک محقق تاریخ فرهنگی بخواهد (مثلاً) درباره‌ی «تاریخ فرهنگی مراسم تودیع رزمندگان با خانواده‌های خود» تحقیق کند، یقیناً به‌لحاظ تاریخی نمی‌خواهد بداند چه مناسبات نظمی بر این میدان کنش در جامعه‌ی ایران حاکم بوده و هست، بلکه ابتدائاً می‌خواهد، به قول گیرتز، یک تفسیر قوی و قویم از مجموعه نمادها، تصاویر، گزاره‌ها و نشانه‌های همبسته با کنش تودیع که در فرهنگ این جامعه وجود داشته است، ارائه دهد تا سپس برسد به‌این که چگونه جهان نمادها و تخیلات و گزاره‌های هم‌بسته با فرهنگ، مجموعه کنش‌های مرتبط با جنگ را دامنه‌سازی و مرزگذاری می‌کند. در این‌جا، همان‌طور که گفته شد، واحد تحلیل محقق تاریخ فرهنگی، جنگ نیست بلکه کنش‌هایی است که به‌تَبَع جنگ تحقق می‌یابد. دغدغه‌ی محقق تاریخ فرهنگی این است که بداند مرزبندی‌های کلی موجود در دنیای فرهنگ، که می‌توان گفت مهم‌ترین مرزبندی آن، مرز میان خدا و شیطان یا خیر و شر یا نور و ظلمت است، چگونه کنش تودیع را (به‌مثابه ممکن‌ترین کنشی که افراد می‌توانسته‌اند هنگام رفتن به جبهه‌های جنگ داشته باشند)، دامنه‌سازی می‌کند و چگونه در محدوده‌ی دامنه‌ی تعیین‌شده، فرد رزمنده هویت خود را با آن‌چه در مرزِ خیر و نیکی و نور قرار دارد، بازمی‌شناسد و جبهه‌ی مقابل را در آن سوی این مرز شناسایی می‌کند. و چگونه از آن پس، مجموع خرده کنش‌های تودیع(از کسانی که قرآن بر سر رزمنده می‌گیرند، اسپند دود می‌کنند، پشت سرش آب می‌ریزند، اشک و ناله سر می‌دهند، در انتظار می‌نشینند و ...) نیز ذیل همین نمادها دامنه‌سازی می‌شوند.

با این توضیحات، پرسش‌هایی که برای یک محقق تاریخ فرهنگی درخصوص کنش تودیع، مهم و برجسته خواهد بود، عبارت‌اند از:

1 ـ صورت‌بندی زبانی ـ نمادی همبسته با کنش تودیع رزمندگان جنگ، چه وجوهی از جهان اجتماعی جنگ را برجسته‌تر می‌کند؟

2 ـ در این برجسته‌سازی، کدام نمادهای موجود در فرهنگ مؤثرترند؟

3 ـ آن مرزبندی بنیادین فرهنگی میان خیر و شر، هویت‌های دخیل در این کنش را چگونه دامنه‌سازی می‌‌کند؟

4 ـ این مرزبندی، کنش‌ها را چگونه مقید و مشروط می‌کند؟

ـ و ...

   سؤالاتی که با این رویکرد طرح می‌شوند، همگی در خدمت استخراج ممکن‌ترین جهان‌های نهفته در جهان اجتماعی جنگ‌اند. یعنی هنگامی که با رویکرد تاریخ فرهنگی به چیزی یا مفهومی یا پدیده‌ای در جنگ نگاه می‌کنیم، در واقع می‌خواهیم با عینی‌سازی جهان اجتماعی «آن چیز»، نشان دهیم که بنا به دامنه‌ی زبانی و فرهنگی و کنشی خاص که به‌لحاظ فرهنگی وجود دارد، خلق چه جهان‌های ممکنی، چه هویت‌های ممکنی و چه کنش‌های ممکنی امکان‌پذیر بوده است.

پایان

ب ـ نقدهای خانم ایمانی

9ـ پیشگفتار و طرح مسئله‌ی شما نشان می‌دهد که پیش‌فرض‌‌هایتان در طرح و شرح و بسط مسئله‌تان کاملاً گفتمانی است. اما از جایی که باید با دید انتقادی اثر را بکاوید، از مبادی و اصول نظری و روش‌شناسی انتقادی عدول کرده‌اید و به نظر می‌رسد کوشیده‌اید با ابتکار عمل و سبکی خاص بحثتان را پیش ببرید. در حالی که هنگامی می‌توان کسی را دارای سبکی منحصر به فرد و ویژه‌ی خودش دانست که در جریان اثبات سبک خویش، به نفی یا درهم‌ریختن آن‌چه موجود است، نپردازد و خلط بحث ایجاد نکند یا مخاطب را دچار ابهام نسازد. اما نقطه‌ی ضعف کار شما در «بازاندیشی انتقادی» این است که از واژگان تخصصی بهره گرفته‌اید ـ بی‌آن‌که به الزامات نظری و روشی آن پای‌بند بمانید.

10ـ در کاربرد یک نظریه و روش خاص، این میزان خلاقیت نه‌فقط پذیرفتنی، که اساساً غایت مطلوب است که کسی بتواند بخش‌های کارآمد یک نظریه در طرح و شرح و بسط یک مسئله را به‌درستی به کار گیرد و از بخش‌های دیگری که از این حیث ناکارآمدند، چشم بپوشد یا گذر کند. شاید بتوان گفت این کار علاوه بر خلاقیت، به جسارت و شهامت بالایی نیاز دارد. چون حتی ما دانشجویان مقاطع عالی تحصیلی نمی‌توانیم یا به ما اجازه داده نمی‌شود که به‌سادگی از چنبره‌ی نفوذ نظریه‌ها رها شویم. اما اگر کار شما این ادعا را دارد که خواسته است از نظریه‌ها گذار و گذر کند، باید این صراحت را داشته باشد که به مخاطبش بگوید چرا و چگونه در نگاه بازاندیشانه‌ی منتقدانه به اثر، از برخی پاره‌های نظری و روشی بازاندیشی انتقادی بهره گرفته و به چه دلیل از پاره‌های دیگر چشم پوشیده است.

11- خاستگاه پیدایی و رشد اغلب رویکردهای انتقادی، نحله‌های چپ است. این نحله‌ها به قدرت خوش‌بین نیستند و لذا همواره کوشیده‌اند سویه‌های قدرت را از درون یک امر متنی‌شده بیرون بکشند و منتقدانه به آن بپردازند. اما در کار شما، سویه‌های منفی قدرت در نگاه به گفتمان غالب جنگ اصلاً دیده نمی‌شود. به نظر می‌رسد، فقط کسی که خود در نسبت و پیوند آشکار با یک گفتمان غالب و مسلط باشد، بتواند مانند آقای درودیان در مرتبه‌ی فرادست بنشیند، رویکردهای متفاوت به جنگ را تقسیم‌بندی کند، رویکردهای غیر از رویکرد پذیرفته‌شده از سوی گفتمان مسلط را در جایگاه رویکردهای غیرخودی و حاشیه‌ای قرار دهد و آن ‌ها را نفی و طرد کند و...

علاوه بر ایشان، شما هم که ادعای رویکرد انتقادی یا بازاندیشی انتقادی آثار ایشان را دارید، هرگز به گفتمان غالب جنگ نقدی وارد نکرده‌اید. زیرا نقد شما به این گفتمان می‌بایست از طریق نقد اندیشه‌های آقای درودیان صورت می‌گرفت، در حالی که شما به حوزه‌ی نقد آرای ایشان وارد نشده‌اید. به همین سبب، مخاطب شما در پایان کتاب به این نتیجه می‌رسد که خودتان بخشی از این گفتمان مسلط جنگ و ایدئولوژی حاکم بر آن هستید. زیرا در نقد آن، از آن‌چه این گفتمان تأیید و ترویج می‌کند، پا فراتر نگذاشته‌اید.

12ـ اگر به‌رغم ادعای شما مبنی بر این‌که در نگاه به آثار آقای درودیان دارای رویکرد انتقادی بوده‌اید، خواننده‌ی کتابتان این رویکرد را از درون فحوای اثرتان استنباط نمی‌کند، شاید به این دلیل باشد که متدولوژی شما در رویکرد انتقادی به دو اثر یادشده مشخص نیست. از این رو، خواننده درنمی‌یابد از چه موضعی به انتقاد از دو اثر درودیان ‌پرداخته‌اید و در آن موضع، چه وجهی از آن دو اثر را، چگونه و با چه روشی هدف گرفته‌‌اید.

13- بخش‌های متعددی از نوشته‌ی شما در این کتاب، برجسته () شده‌اند که این به نظر می‌رسد، کاری کاملاً غیردموکراتیک باشد، چون در نهایت، خوانشی واحد و یکپارچه را به خواننده‌ی اثرتان تحمیل می‌کند. در واقع، شما با این کار، خواسته یا ناخواسته‌‌، به مخاطبان خود خط یا جهت ‌داده‌اید که چه قسمت‌هایی از کتابتان را مهم‌تر از سایر قسمت‌ها بدانند. به این ترتیب، بسا بی‌آن‌که اراده کرده باشید، مانع رشد یا تقویت خوانش‌های محتمل دیگر از اثرتان می‌شوید.

ج ـ نقدهای خانم صفی‌خانی

14- شما در کتابتان از اصطلاح باستان‌شناسی دانش بهره گرفته‌اید. در حالی که اگر شما با کاربرد این اصطلاح خواسته باشید به مخاطبانتان بگویید که کار شما نوعی باستان‌شناسی دانش، به معنایی فوکویی آن است، به نظرم ادعایی گزاف است. زیرا شما این اصطلاح را تا حد ترسیم اسکلت یا استخوان‌بندی نظری و روشیِ دو اثر آقای درودیان تقلیل داده‌اید ـ بدون آن‌که به ادبیات نظری غنی و قویمی که پشت اصطلاح یادشده وجود دارد، توجهی کرده باشید.

15- به نظر می‌رسد، کتاب شما را در بهترین حالت صرفاً بتوان نوعی خلاصه‌نویسی از دو اثر آقای درودیان دانست که تازه در این‌صورت نیز فقط کسانی که آثار آقای درودیان یا، دست کم دو اثر مدّنظر شما در این کتاب را خوانده باشند، می‌توانند قضاوت کنند که آیا خلاصه‌نویسی شما دقیق بوده است یا خیر. اما آن‌چه مسلّم است این است که کار شما در نگاه به این دو اثر، بازاندیشی انتقادی نیست زیرا در هیچ قسمت از کتاب، نگاه انتقادی شما به آرای آقای درودیان دیده نمی‌شود.

16- بزرگ‌ترین ضعف کار شما در کتاب «بازاندیشی انتقادی» این است که شماره‌بندی‌های اصلی و فرعی یا طبقه‌بندی‌های مکرر، مانع از ساخت روایی نوشته‌تان شده است، چندانکه مخاطب نمی‌تواند با اثرتان گفت‌وگو کند. حال آن‌که به قول ارنست کاسیرر در بحث از اسطوره‌های اعداد، طبقه‌بندی‌های فاقد ساخت روایی، چنین می‌نمایانند که گویی هیچ چیز نیستند. در واقع، وجود روایت در ورای طبقه‌بندی‌ها، ما را در فهم پدیده یاری می‌دهد و این میسر نمی‌شود، مگر آن‌که طبقه‌بندی‌ها از درون متن برآمده باشند. متقابلاً، طبقه‌بندی‌هایی که از متن برنیامده‌اند، فقط خود را به ذهن خواننده تحمیل می‌کنند ـ بی‌آن‌که به ادراک ژرف‌تر متن کمکی کرده باشند.

د) نقد و پیشنهاد خانم سروش‌فر:

1- کتاب «بازاندیشی انتقادی» به مقدمه‌ای نیاز دارد که اولاً، نویسنده‌ی کتاب «بازاندیشی انتقادی» را کاملاً به خواننده معرفی کند و بگوید ایشان کیست، کجا کار می‌کند، چه دغدغه‌هایی دارد، حوزه (ها)ی علایق نظری ایشان کدام است، چه آثار دیگری از ایشان منتشر شده است و ... ثانیاً، آقای درودیان و آثارشان را شناسا کند. چون نه فقط موضوعی به نام جنگ در دانشگاه‌ها کاملاً مغفول است، بلکه دست‌اندرکاران این حوزه نیز ناشناخته‌اند.

2- با توجه به اطلاعات موجود درباره‌ی آقای درودیان، جایگاه سابجکتیو ایشان در گفتمان غالب جنگ، که موجب موفقیت وی در تبدیل جنگ از واقعه به امر متنی شده است، باید آشکارتر شود.

3- ضروری است بخش مغفول نظری و روشی بازاندیشی انتقادی به کتاب شما افزوده شود و سپس این بحث‌ها از دو سو در پیوند تنگاتنگ با بافت متنی و بافت موقعیتی قرار گیرد؛ یعنی بافت مربوط به آثار آقای درودیان که جنگ را متنی کرده است و بافت مربوط به موقعیتی که این آثار و آثاری از این دست در درون آن مدام منتشر می‌شوند.

 پایان


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

همه پیوندها